دلنوشته برای غزه

دلنوشته
غزه

قلم در دستانم خشکید!
گویی  مرگ قلمم را بوئید!
آخر از این گردون چه می‌خواهند؟!
زاین دل پر خون چه می‌دانند؟!
ز چه بنویسم ز دنیای فانی؟!
مگر نگفتی فقط تو‌یی باقی؟!
چرا قلم را شرمنده سازم!
زهجر تو بگویم، یا غزل‌ها سرایم؟!
به من بگو من آخر ز چه بنویسم؟!
ز هجرها، ز دردهای بی‌غروب!
ز فریادها، ز چشم‌های بی‌فروغ!
ز چه گویم؟ بیا! شعر تازه‌ای گویم!
شعر نه! غمی! از یک آوازه‌یی گویم!
شنیدی، در جایی زنده‌گی را به قلاده کشیدند!
گویند آنجا روزهاست ذره‌‌ای آرامش را ندیدند!
شنیدم مردمان،  را جملگی در بند کشیدند!
نه!  گویند کودکان را زنده زنده سر بریدند!
نمی‌دانم؛  گویی همه جا بوی خون است!
افسوس! این سکوت است یا جنون است!
بگو حالا بگو، از چه گویم از چه بنویسم!
ز نامردی جمعی در پشت نقاب مرد بگویم!
یا ز آنانی که بی‌شرمانه جامه شرم را دریدند!
یا ز آنانی که این فاجعه را دیدند و خندیدند!
ببین ای قلم اینجا قصه‌ی تازه‌ای‌ست برای گفتن!
قصه نه! غم نه! رنج پرآوازه‌یست برای نوشتن!
پس بنویس ای قلم بنویس تند و بی محابا!
از عاشقان در بند کشیده از مردمان باوفا!
از ظلم از ستم، از کودکان سر بریده‌ی بی پناه!
بنویس از ایستاده‌گی مردمان، مردمان، باحیا!
بنویس از صاحبان عشق از  زائران روح الله!
از شهیدان از گواهان از دشمن مردمان بی‌خدا!
بنویس از شهر غزه از شهر غیرت از فلسطین!
از تسلای دل هر عاشق‌و هرمومن‌وجمله مومنین!

جمیله رحیمی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما میتوانید از برچسب ها و ویژگی های HTML هم استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

بالا