تربیت فرزند
پسر چون ز ده برگذشتش سنین ز نامحرمان گو فراتر نشین
بر پنبه آتش نشاید فروخت که تا چشم بر هم زنی خانه سوخت
چو خواهی که نامت بماند بجای پسر را خردمندی آموز و رای
چو فرهنگ و رایش نباشد بسی بمیری واز تو نماند کسی
بسا روزگارا که سختی برد پسر چون پدر نازکش پرورد
خردمند و پرهیزکارش برآر گرش دوست داری، به نازش مدار
به خردی درش زجر و تعلیم کن به نیک و بدش وعده و بیم کن
نوآموز را ذکر و تحسین و زِه ز توبیخ و تهدید استاد به
بیاموز پرورده را دسترنج وگر دست داری چو قارون به گنج
مکن تکیه بر دستگاهی که هست که باشد که نعمت بماند به دست
به پایان رسد کیسهء سیم و زر نگردد تهی کیسهء پیشه ور
چه دا نی که گردیدن روزگار به غربت بگرداندش در دیار
چو بر پیشه باشدش دسترس کجا دست حاجت برد پیش کس؟
ندانی که سعدی مراد از چه یافت نه هامون نوشت و نه دریا شکافت
به خردی بخورد از بزرگان قفا خدا دادش اندر بزرگی صفا
هرآن کس که گردن به فرمان نهد بسی برنیاید که فرمان دهد
بسر را نکو دار و راحت رسان که چشمش نماند به دست کسان
هر آنکس که فرزند را غم نخورد دکر کس غمش را بخورد وبد نام کرد
نگه دار از آمیزگار بدش که بدبخت و بی ره کند چون خودش