میوه گیلاس
ماداميکه ميوهی گيلاس با بند باريکش به درخت متصل است. همهی عوامل در جهت رشدش در تلاشند. باد باعث طراوتش ميشود، آب باعث رشدش ميشود و آفتاب پختگی و کمال ميبخشد؛ اما… به محض پاره شدن آن بند و جدا شدن از درخت، آب باعث گنديدگی، باد باعث پلاسيدگی و آفتاب باعث پوسيدگی و از بين رفتن طراوتاش ميشوند. بنده بودن يعني همين! يعني بند به خدا بودن، که اگر اين بند پاره شد، ديگر همهی عوامل در فساد ما مؤثر خواهد بود. پول، قدرت، شهرت، زيبايي، اصل و نسب… تا بند به خداييم برای رشد ما مفيد و بسيار هم خوب است؛ اما به مجرد جدا شدن بند بندگی، همه آن عوامل باعث تباهی و فساد ما ميشود پس به بند بندگی خداوند متعال چنگ بزنيد تا رستگار شويد.
« مريم نظری»
برنامه زندگي
رشد روحي و معنوي ما نامحدود است و اگر تلاش کنيم تا اين برنامه را وارد تمام مراحل زندگي روزمره مان کنيم، پاداشي که عايد مان خواهد شد نيز بي پايان و بي شمار است. چون هنگاميکه انساني برای خودش ارزش قايل مي شود و ادعا مي کند با خداوند بزرگي که او را خلق کرده تقرب دارد، ناراحت کردن او دشوار است. پس به رشد معنوی خود تلاش کنيد چونکه شجاعت معنوی يک فضيلت و نتيجه تفکری منطقي است.
« خديجه حکيمي»
معني توکل
توکل چه کلمهی زيباييست« تو» و « کل»؛ وقتی « تو»، «کل» را داری به چه ميانديشي؟ و ناراحت چه هستی؟ وقتي با کل هستی، با کل دنيا، با کل جهان هستی، دلت قرص باشد. چه زيباست توکل!!!
توکل يعني: اجازه دادن به خداوند که خودش تصميم بگيرد. تنها خداوند است که بهترينها را برای بندگانش رقم ميزند.« قل حسبی الله عليه يتوکل المتوکلين»
«کيميا انوری»
از معلم آموختم!
زندگی بهاری از عمر است.
زندگی از کلمه زنده گرفته شدهاست و زنده موجوديست که در کائنات تنفس میکند. هنگامی که کلمهی زندگی را به عمر بهاری ربط ميدهم هراس دارم؛ زيرا در پی هر بهاری، خزانی قرار دارد. شايد خزان نرم و آرام و شايد طوفان زندگی !!!
با گفتن کلمه زندگی همه چيز هويدا ميشود. رويدادهايي که فکرش را نميکنيم يا شايد با فکرکردنش نابود شويم، اما زندگی را بايد آموخت و مهم آموزنده آنست و اولين کسی که برايم زندگی را آموخت مادرم بود و لحظهای که در مدرسه قدم گذاشتم معلم زندگی را در پستی و بلندی برايم تعريف کرد و گفت: «زندگی چون الفبای دریاست، الفبايي که آوازش آشناست. در اول يادگيریاش دشوار و در اخير آسان کنندهای چون کلمههاست.»
اما وقتی به صنفهای بالاتر قرار گرفتم اين چنين نبود الفبای دری جزء مشکل زندگی؛ زندگی که با ياد گرفتن الفبای دری در صنف دشواریها قرارم داد، اما وقتی به صنف دهم رسيدم آن وقت بود که زندگیام را از صندوق دشواريها بيرون آوردم و آن زندگی کردم و در اين صنف از معلمهايم معنای زندگی را آموختم و بهترين بهارعمرم بود، اما وقتی به صنف يازدهم رسيدم دوباره در صندوق دشواريها قرار گرفتم؛ چون در پی آن بهار، خزانی چون: خزانی عمر آمد، اما شايد بهار شود شايد هم زمستان سرد!!!
اما با گفتن عمری چون عمر معلم به تپش ميآيد. شايد هم با شنيدنش بيايستد اين عمريست که گاه متحرک و ساکن در قلب است قلبی که به دنبالش میتپد و قلبی که به دنبالش ميايستد. نمیدانم اين بار الهی چه موجودی چون معلم را خلق کرد، که حتی با نگاه کردن به چشمانش محبت را ميآموزيم. محبتی را که قلبش بر ميخيزد و بر قلب مینشيند، چون هميشه درس زندگی را از قلبش آموزش میدهد. از به صدا در آوردن حرکات حنجرهاش میخواهم بگويم دوران يک عقربه ساعت هميشه در حرکت است و هيچگاه به عقب رانده نميشود و عمری که به مدت ۱۲ سال با معلم سپری میکنيم هرگز برنمیگردد و اين عمری چون بهار است، زيرا جزء زيبايي کدام دغدغه ديگر ندارد میخواهم بگويم:« بهترين لحظات زندگیام درفصل بهار؛ چون لحظهای با معلم و بدترين لحظات زندگیام فصلي چون خزان؛ در نبود معلم است.»
ارسالي:« سارا فرزند عبدالرازق »
صنف يازدهم ليسه خصوصی آينده سازان