داستان ایمان آوردن خواهر ما اينگيريد (سعيده)
فایقه یعقوبی
دری به سوی آزادی حقیقی
در سن يک سالگي پدر و مادرم من را بنا برمذهب پروتستانت(شاخهای از مسیحیت) غسل تعميد دادند، ولي تربيت من به هيچوجه بنابر تعاليم مذهبي نبود . من فقط اجازه داشتم در مراسم مذهبي اطفال همراه برادرم شرکت کنم . من با کمال ميل به کليسا ميرفتم از آنجايیکه فکر میکردم خداي مهربان در آسمان است و هنگام نياز به من کمک خواهد کرد.
در سن يازده سالگي به صنف درس ديني رفتم البته نه از روي علاقه به مذهب بلکه بخاطر اينکه ديگر همصنفانم نيز اين کار را میکردند و آنها را هم يک انگيزه به شرکت در اين صنف ها تشويق ميکرد و آن مراسم جشن عبادت بود و هدايايي که در آن روز به ما هديه میدادند. کمکم که بزرگتر میشدم و مسائل را بهتر میتوانستم مورد تحليل قرار بدهم ، شک و ترديد ها وسوالات مبهم دررابطه با مذهب يکي يکي برايم مطرح شد.
اولين سوال من نسبت به دينم زماني پيدا شد که در کتاب انجیل خواندم” انسان اجازه ندارد از خداي خود تصويري بکشد”. اما اين درحالي بود که در کليسا مجسمهی به صليب کشيده شده مسيح وجود داشت باخود فکر میکردم پس چرا مردم بجاي اينکه مستقيم با خدا در ارتباط باشند مجسمه مسيح را پرستش ميکنند؟. به نظرم خيلي غير عقلاني بنظرم میرسيد. مسئله ديگر که براي من مبهم بود و مرا بفکر ميبرد خوردن مشروب الکول تحت عنوان خون مسيح به هنگام مراسم مذهبي در کليسا بود در حاليکه مضرات الکل براي همگان ثابت شده بود و همچنين خوردن نان که به عنوان جسم مسيح خورده میشد اين چيزها و اعمال سمبوليک کليسا منرا تا بدانجا به فکرفرو ميبرد که به ياد انسانهاي” آدمخوار” میافتادم.
هرگاه که سوالات خود را مطرح میکردم با اين جواب روبرو ميشدم که اينها سمبل هاي مذهبي هستند و هيچ توضيح ديگري برايم داده نمیشد. در مورد گناهان نيز هميشه اين فکر را داشتم که انسان با اشتباهات و گناهش تنها رها ميشود و خداوند خواهناخواه همه چيز را میبخشد و يک گناه بيشتر يا کمتر خيلي مهم نخواهد بود. در اثرپيدا نکردن جوابهاي منطقي درقبال سوالهايم از لحاظ اعتقادي از مذهب پروتستان کناره گرفتم و سعي کردم خود بدنبال مفهوم و هدف زندگي باشم اما جستجوی من بي فايده بود و هر چه بيشتر کندوکاوی ميکردم همه چيز بيشتر برايم بيمفهوم جلوه میکرد اما با وجود همه اينها عميقاً به وجود خدا اعتقاد داشتم زيرا طور ديگر نمیتوانستم وجود اين همه انواع و اقسام گوناگون بشر و موجودات دنيا را براي خود تشريح کنم مگر نه اينکه خالقي بايستي بوجود آورده اينها باشد؛ از طرف ديگر به وجود قيامت ايمان داشتم و اينکه انسان بالآخره روزي جوابگوي اعمال خود خواهد بود زيرا که در غير اين صورت حق و ناحق مفهوم پيدا نمیکرد. اما نمیدانستم که بلاخره خودم بايد چکار بکنم تا مورد رضاي خداوند متعال واقع شود آيا میبايستي به قوانين موجود در انجیل پا یبند باشم ؟ اما با تضاد موجود در کليسا و تصويري که آنها از خدا میدادند و همانرا اِعمال میکردند چه بايستي میکردم؟ تفکراتم مرا به جايي نمیرساند و حتي با نگاهي سطحي به مذاهب ديگر مثل مذهب کاتوليک و بودا نيز راهي براي خودم نمیديدم. در مذهب کاتوليک فرهنگ مقدس مآبانه راجع به حضرت مريم، براي من کاملاً مثل بت پرستي بود و مذهب بودا چنين بنظر ميرسيد که درست مخالف طبيعت انسان است و از اسلام اطلاعي در حد آن روسري هاي رنگارنگ ترکها و محدودیتهایی که براي زنان وجود داشت و نماز پيدرپي بسوي کعبه مطلع بودم. به اين ترتيب بود که براي مدتي از همه چيز کناره گرفتم و سعي کردم خود را مشغول به کارهايي بکنم که ظاهراً انسان فکر میکرد براي آنها آفريده شده است. مدتي به لهو و لعب مشغول بودم و بعد نيز تصميم گرفتم که سرگروه گروپ موسیقی شوم ، لذا دستگاههايي را خريدم و ديوانهوار مشغول تمرين شدم و سعي کردم تمامی احساسات خود را در موزيک غرق کنم . تا آن زمان به مرگ فکر نکرده بودم، اما به يکباره مرگ مرا به وحشت انداخت. فکر ميکردم اگر بمييرم نمیتوانم سرگروه گروپ موسیقی شوم اولين شکست زندگيم از اين جا شروع شد؛ وقتي براي اين رشته امتحان دادم، اما نام من در لیست کامیابها نوشته نشده بود. به اين ترتيب جايي در دانشگاه به من داده نشد. در اين لحظه بود که دنياي آرزوهايم فرو ريخت و با خود فکر ميکردم تمامیتلاش و سعي ام بخاطر هيچ و پوچ بود و به جائي نرسيد. در همان لحظه بودکه براي اولين بار با يک مسلمان تماس مستقيم پيدا کردم . او يک دانشجوي لبناني بود. مکالمه ما با هم خيلي کوتاه بود و هر گز ديگر او رانديدم اما حرف هاي معنوي او مرا به فکر فرو برده وبکلي مرا بخود مشغول کرد .
از آن روز به بعد شروع کردم به خواندن کتابهایی، که غالباً بر ضد اسلام بودند از آنجايیکه با عقيده و مکتب مسلمانها آشنا نشده بودم تصميم گرفتم که اطلاعات خود را از طريق خود مسلمان ها بدست بياورم . زيرا که تمامیکتب در دسترسم در مورد اسلام همان تصويری میداد که در گذشته از اسلام داشتم، اما از کجا بايد يک مسلمان پيدا میکردم. کار مشکلي بود زيرا که من هيچکس را نمیشناختم تصميم گرفتم عربي ياد بگيرم و پدر و مادرم را راضي کردم که برايم معلم عربي بگيرند. آنها به من اجازه دادند و من از طريق معلم عربيام خيلي سريع اطلاعاتي راجع به اسلام بدست آوردم او به من کتابي به نام جهان بيني و زندگي در اسلام هديه کرد که شديداً مرا تحت تاثير قرار داده و مجذوب خويش کرد . همانند آن که برقي مرا گرفته باشد جهان بيني اسلامیمرا به لرزه در آورد و در آن لحظه گويي به روشني متوجه مفهوم زندگي و منطق جهاني هستي و کل موجودات شدم . احساس عجيب سرتا پاي وجودم را فرا گرفته و گويي که تازه متولد شده بودم . تازه میفهميدم که انسان جامعه غربي در واقع از کنار زندگي حقیقی ميگذرد، او با حرص و سعي مداوم بدنبال پول وقدرت میدود و قادر به فهم مفهوم هستي نيست. زندگي مادي آنچنان انسان غربي را در خود غرق کرده است که درک مسائل معنوي و آنچه که خارج از ماديات است را ندارد.![]()
بيشتر از هر چيز سادگياي که دراسلام وجود داشت مرا مجذوب خويش کرده بود اينکه بدور از هر گونه مراسم تشريفات دست وپا گير_که هنگام ورود به کليسا و يا خروج از آن وجود دارد_ میتوان خدا را عبادت کرد. اينکه در اسلام مؤمن در صدقه دادن و بخشش آزاد است و اينکه تنها در برابر خدا مسئول است.
شوق و شعفي وصف ناپذیر نسبت به راجع به مباني اعتقادي در اسلام داشتم، لذا اصول دين اسلام را خيلي سريع پذيرفتم، اما در انجام وظايف شرعي مذهب اسلام مشکل داشتم ولی بعد از خواندن کتب و شناخت بيشتر اسلام متوجه علت چيزهايي که قبلاً برايم مشکل بنظر میرسيدند، شده و به آنها ايمان آوردم و تمام تکاليفم را انجام دادم .
اعتماد بنفس عجيبي به عنوان يک انسان و خصوصاً يک زن به من دست داده بود ، ديگر بازيچه و يا چيزي بي خاصيت نبودم بلکه انساني بودم متکي به خدا ، موجودي که در مقابل خدا مسؤول بود و همين مسؤوليت بود که به من نيرو میداد و از آنجائيکه من در جنگ با دنياي مسيحي اطرافم بسر میبردم به اين نيرو خيلي نيازمند بودم . خانواداه ام خيلي متفاوت با مسئله مسلمان شدن من برخورد کردند، از طرف پدرم مسئله کاملاً مورد قبول واقع شد و براي ديگر افراد خانواده به عنوان يک فرد احمق و عقب مانده به من نگاه ميشد. از طرف ديگر براي ساکنين شهر کوچکمان هم حکم شخصي را داشتم که عقلش را از دست داده است و گاهي به عنوان فردي خائن مورد بر خوردهاي دشمنانه آنها واقع میشدم و گاهي نيز مورد استهزاء قرار ميگرفتم.
من چنان شکنجه روحي ميشدم و در تنگنا بودم که حتي خانه اي مناسب زندگي نيز به من اجاره نمیدادند و از طرفي نيز ديگر کسي به من کار نمیداد و خلاصه مشکلات بسيار زياد که نوشتن آنها و ياد آنها درد آور است. مسلمانهايي که میشناختم (ترکها) مرا تحسين میکردند از آنجائيکه روسري ام را درست سر میکردم و نماز میخواندم. از جانب آلماني هاي مسلمان به خوبي مورد قبول واقع میشدم که فکر ميکنم علتش اين بود که آنها هم ظاهراً با همان مشکلات من مواجه بودند و دست و پنجه نرم ميکردند. بطور کلي اسلام از نظر روحي تغيير مثبتي بر روي من داشت . البته قابل ذکر است ايمان به اسلام در يک چنين جامعه اي ، شديداً با عکس العمل هاي منفي مخالفان همراه است. طبيعي است که براي يک مسلمان مشکلات اجتماعي نبايد معيار و ارزش باشد و من اينها را فقط از باب تذکر براي کساني ميگويم که نعمت اسلام را در اختيار دارند و قدر آنرا نميدانند و يا از آن بهره درستي نميبرند. شايد دانستن اين مطلب که ما افراد مسيحي که مسلمان ميشويم براي دين و ايمان خود چه مشکلاتي را بايد متحمل شويم براي اينگونه افراد پندي باشد که به خود بيايند و بيهوده سيستمهايي را که هيچ هدفي بجز به انحطاط کشيدن ارزشهاي اخلاقي و انساني ندارند، حتي اگر بظاهر از صنعت پيشرفته بر خوردار باشند را سمبل خويش قرار ندهند. خداي سبحان را شکر ميکنم که ما را شامل رحمت خود قرار داد و امکاني برايم بوجود آورد که سالهاي باقيمانده عمرم را با روشني حاصل از ايمان و خدمت در راه او بگذارنم.
من به عنوان مسلمان خود را در زمره مسلمان هايي میدانم که نه تنها آرزوي يک زندگي صحيح به روي زمين را داردند و از آن حرف میزنند بلکه واقعاً سعي در پياده کردن اسلام در تمامیمراحل زندگي خود دارند وبه دنبال ايجاد و برپايي حکومت اسلامیدر سرتاسر جهان هستند. خدا را سپاس که خواهران و برادران مسلمانم اين چنين فعال هستند و در برابر تهاجم شيطان مقاوم هستند و هيچ مانع و مشکلي آنها را سست و متزلزل براي برپايي قوانين اسلام نمیکند.
(اينگيريد ) سعيده آلمان غربي هامبورگ
منابع:
تخلیص از کتاب چرا مسلمان شدیم؟
مؤلف : پوهنيار عبدالظاهر(داعي)