خدیجه بنت خویلد سرور زنان جهانیان (قسمت دوم)
خدیجه بنت خویلد سرور زنان جهانیان
(قسمت دوم)
خوشبختی با بالهایش بر بالای بزرگترین خانه پَر میزند
خوشبختی با بالهایش بر بالای خانه خدیجه پَر میزند. خدیجه طاهره میدید که محمد امین بهترین شوهر است، او انسانی نرمخو، خوش اخلاق، نیک سیرت است و هر انسان و هر موجود زنده و غیر زندهای شیفته اخلاقش میشوند. اخلاق محمد از فطرتش به صورت هماهنگ و متکامل برخاسته بود. صبرش مثل شجاعتش، شجاعتش مثل کرم و سخاوتش، سخاوتش مثل بردباریاش، بردباریاش مثل مهربانیاش، و مهربانیاش مثل جوانمردیاش بود و خصائص و صفات والایش بسیار بودند.
بلکه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) آن قدر باوفا بود که هرگز، آن زن بزرگی که پس از مادرش برایش به منزله مادر بود را فراموش نکرد. پیامبر (صلی الله علیه و سلم) وقتی که به خانه زوجیت رفت، أم أیمن را با خود برد و او را اکرام نمود و مورد مهربانی و دلسوزی خود قرار داد. قلب بزرگ پیامبر (صلی الله علیه و سلم) آن قدر از رقت و مهربانی لبریز بود که به قلبهای پسر خدیجه هم سرایت کرد. هند پسر خدیجه، نزد مادرش پس از ازدواج با محمد صلی الله علیه و سلم، به عنوان پسر زن پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بینهایت خوشبخت بود که در دامان راستگوترین مردم، باوفاترینشان از لحاظ عهد و پیمان، نرمخوترین و خوش قلبترینشان بزرگ شود.
محبت محمد (صلی الله علیه وسلم) زید بن حارثه را در بر گرفت؛ آن جوانی که توسط حکیم بن حزام از بازار «عکاظ» خریداری شد و حکیم او را به عمهاش، خدیجه بخشید. محمد (صلی الله علیه وسلم) با زید خیلی صمیمی و دوست شدند، زید محمد را آن قدر دوست داشت که قبل از او کس دیگری را دوست نداشت. خدیجه این حب و دوستی پدر را درک نمود از این رو زید را به همسرش بخشید و پیامبر (صلی الله علیه و سلم) او را آزاد کرد. و تنها به این اکتفا نکرد که آزادگیای که قبلاً از او سلب شده بود را به او بازگرداند، بلکه او را آنچنان شریف و بزرگ و بلندپایه نمود که او را به خود نسبت داد و به او زید بن محمد میگفت.
خدیجه همسرش، محمد (صلی الله علیه وسلم) را آن قدر دوست داشت که تمامی ابعاد وجود و احساساتش را در بر گرفته بود. حب و دوستی همسر نسبت به شوهر بزرگوارش که نمونه اخلاق والا و فضیلتهای بزرگ بود. خدیجه به مرور زمان و روز به روز بر یقینش افزوده میشد که مردی را که به عنوان شریک زندگیاش انتخاب کرده، اصلح مردم امتش و بلکه اصلح مردم روی زمین برای ادای رسالت الهی است.
خدیجه همه اسباب راحتی و آسایش و همه امکانات را برای رسول الله صلی الله علیه و سلم آماده میکرد. همچنین اموال و داراییاش را از وی دریغ نمیداشت و با عواطف و احساسات و اموالش سخاوتمند بود. بلکه حتی نسبت به کسی که شوهرش را دوست میداشت، چیزی را دریغ نمیداشت و برای او احترام و ارزش خاصی قائل میشد([۱]).
در نشستی که مملو از انوار ربانی بود محمد (صلی الله علیه وسلم) با خدیجه صحبت میکرد. صدای گرفتهاش تارهای قلب خدیجه را لمس میکرد و آن حکمتی که از بین لبانش بیرون میآمد، روح خدیجه را با خوشبختی سرشار و بالداری که بالای جسمش بلند میشد و در افق نورانی زندگی میکرد فرا میگرفت.
در آن لحظات، بنده آزاد شده خدیجه آمد و گفت: ای سرور من! حلیمه دختر عبدالله بن حارث سعدیه آمده و میخواهد داخل شود. وقتی که رسول الله (صلی الله علیه و سلم)نام حلیمه سعدیه را شنید، قلبش پُر از مهربانی و دلسوزی شد و خاطرات دوست داشتنی و خوب در ذهنش تداعی شد. خاطراتی دوست داشتنی که بیابان بنیسعد و دوران شیرخوارگیاش را در آنجا به یاد آورد. لحظهای سرشار از احساسات لطیف بود. لحظهای که با یک چشم به هم زدن یا حتی سریعتر از آن، دوران كودكیاش و دورانی که در دامان حلیمه بزرگ شد را زنده کرد.
خدیجه برخاست تا حلیمه را به داخل بیاورد. پیامبر (صلی الله علیه و سلم) راجع به محبت و شفقت و کرامت و بزرگواری و دلسوزی حلیمه زیاد سخن گفت و هنگامی که چشمش به او افتاد، خدیجه صدای زیبای محمد (صلی الله علیه وسلم) را شنید که با اشتیاق و مهربانی بانگ برمیآورد: «مادر! مادر!».
خدیجه به رسول الله (صلی الله علیه و سلم)نگاه کرد، دید که او ردایش را برای حلیمه گسترانده و دستش را در نهایت دلسوزی و مهربانی بر سر حلیمه کشید، و خدیجه شادمانی سرشاری را در چهره پیامبر (صلی الله علیه و سلم) احساس کرد. خوشحالی زیادی در چشمانش موج میزد، گویی که در دامان مادرش، آمنه دختر وهب قرار گرفته و او از قبرش زنده شده است.
در گرما گرم دیدار بین رسول الله (صلی الله علیه و سلم)و حلیمه، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) حال و اوضاعش را پرسید، او از سختی و دشواری زندگی که در بیابان بنی سعد پیش آمد به پیامبر صلی الله علیه و سلم شکایت برد. سپس راجع به تنگدستی و معیشت سخت و تلخی فقر با پیامبر صلی الله علیه و سلم درد دل کرد. پیامبر (صلی الله علیه و سلم) هم، به او کمک و بخشش زیادی نمود.
پس از آن پیامبر (صلی الله علیه و سلم) ـ با تأسف ـ راجع به دردی که پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به خاطر تنگدستی و فقر و نداری دایهاش، حلیمه کشید و گرفتاری و سختیای که شامل حال حلیمه و قومش شده بود، با همسرش خدیجه صحبت کرد. سراسر قلب خدیجه پر از عطوفت و مهربانی شد و از ته دل چهل رأس گوسفند را به حلیمه داد و به همراه آن شتری را برای حمل و نقل آب به او بخشید. همچنین مخارج و هزینههای برگشتش را به او داد. خدیجه به طور مداوم همه اموال و داراییاش را جهت راضی کردن شوهرش، محمد (صلی الله علیه وسلم) به او میداد و پیامبر (صلی الله علیه و سلم) نیز از او نهایت تشکر و قدردانی را مینمود سپس نزد دایهاش، حلیمه میرفت تا آنچه را که خدیجه به او بخشیده بود در اختیارش قرار دهد([۲]).
این چنین این خانه مبارک بر مودت و رحمت و محبت پابرجا بود و خدیجه از هیچ کوششی برای داخل کردن خوشبختی و خوشحالی به قلب پیامبر محبوب صلی الله علیه و سلم دریغ نمیکرد. در روزی از روزها پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به خانه برگشت و همسر مهربانش مژده بزرگی را به او داد؛ به او خبر داد که حامله است. قلب پیامبر محبوب صلی الله علیه و سلم به خاطر آن مژده بزرگ از خوشحالی جنبید.
خدیجه در نهایت خوشحالی و شادمانی و خوشبختی بود، زیرا احساس میکرد و بلکه یقین میکرد که شوهرش جایگاه بزرگی خواهد داشت؛ از این رو خدیجه آرزو میکرد که خداوند از محمد (صلی الله علیه وسلم) فرزندی را به او عطا نماید. لحظه انتظار به سر رسید، لحظهای که در آن خدیجه اولین فرزند را برای پیامبر محبوب ص به دنیا آورد. نام این فرزند، قاسم ـ که پیامبر (صلی الله علیه و سلم) این کنیه را به او داد ـ بود. سپس ذریه مبارک پشت سر هم آمد و پس از قاسم، زینب و ام کلثوم و فاطمه به دنیا آمدند. ولادت این چهار فرزند (یعنی قاسم و زینب و ام کلثوم و فاطمه) قبل از نبوت حضرت محمد (صلی الله علیه وسلم) بود. سپس بعد از نبوت، عبدالله ـ کسی که مشهور به طیب و طاهر بود ـ از خدیجه متولد شد.
ابن عباس فرزندان رسول الله (صلی الله علیه و سلم)از خدیجه طاهره را آورده و میگوید: خدیجه برای رسول الله (صلی الله علیه و سلم) دو پسر و چهار دختر به نامهای قاسم، عبدالله، فاطمه، ام کلثوم، زینب و رقیه به دنیا آورد([۳]). اما ابراهیم از ماریه قبطیه بود. پسران پیامبر (صلی الله علیه و سلم) همگی در کودکی فوت کردند. و دخترانش همگی دین اسلام را درک کرده و اسلام آوردند و هجرت نمودند. رقیه و ام کلثوم با عثمان بن عفان ازدواج کردند. زینب همسر ابوالعاص بن ربیع بن عبد شمس بود و فاطمه همسر علیبن ابیطالب بود([۴]).
همه دختران پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به جز فاطمه در زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه و سلم) وفات یافتند و فاطمه نیز شش ماه پس از وفات پیامبر ص از دنیا رفت.
پیامبر (صلی الله علیه و سلم) با سینه باز به خانواده مبارکش نگاه میکرد. همهشان زندگی آرام و زیبا در نهایت صفا و صمیمیت و خوشبختی داشتند.
خدیجه همسر نمونهای بود. میدانست که چگونه خوشبختی را داخل قلب شوهرش و فرزندانش گرداند و هر اندازه زندگیاش با پیامبر محبوب ادامه مییافت، محبت و دوستیاش نسبت به او زیاد میشد و بیشتر او را خوشحال و شادمان میکرد. پیامبر (صلی الله علیه و سلم) عابد و زاهدی بود که قلب و اعضایش با خداوند (جل جلاله)تعلق بسته بود. و از این خانه مبارک، فاطمه بیرون آمد؛ کسی که بعداً سرور زنان بهشتی و مادر حسن و حسین (سروران جوانان بهشتی) و همسر یکی از عشره مبشره (علی) شد. چه خانه مبارکی که بر تمام هستی برکت و خیر را منتشر کرد و همه هستی را با ایمان عطرآگین کرد.
خدیجه در نهایت بخشش و کرم بود و دوست میداشت هر آنچه را که شوهرش، محمد (صلی الله علیه وسلم) دوست میداشت. و به خاطر خوشبخت کردن شوهرش تمام داراییاش را فدا کرد. زمانی که پیامبر محبوب سرپرستی عموزادهاش، علیبن ابیطالب را به عهده گرفت، در خانه خدیجه پاک و مهربان، قلبی مهربان و مادری دلسوز یافت. خدیجه آن چنان با علی رفتار میکرد که او احساس میکرد مادرش را بازیافته است.
همچنین زمانی که خدیجه احساس کرد که پیامبر محبوب برده آزاد شدهاش، زید بن حارثه را دوست میدارد، او را به پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بخشید؛ در نتیجه به خاطر همین کردار، منزلت و جایگاه خدیجه در درون پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بالا رفت.
من هرگز کسی را به جز تو برنمیگزینم
خدیجه محبت و دوستی زید نسبت به پیامبر محبوب را به گونهای دید که دنیا با تمام آنچه که در آن است با این محبت و دوستی برابری نمیکند.
زید در ایام كودكی همراه مادرش برای دیدار قومش خارج شد. اسبسواران بر آن قوم یورش بردند و زید را با خود بردند و در بازار «عکاظ» او را فروختند. حکیم بن حزام او را برای عمهاش، خدیجه با قیمت چهارصد درهم خرید. پدر زید پیوسته در سراسر کره زمین به دنبال او میگشت تا اینکه قلبش از اندوه و حزن برای زید شکافته شد. و از روی حزن و اندوه برای زید شعر اندوهناکی سرود که جگرها برای آن شکافته میشود؛ آنجا که میگوید:
«برای زید گریستم و ندانستم چه بر سرش آمده، آیا زنده است تا امیدوار باشم یا اینکه مرده است».
«به خدا قسم، نمیدانم و من میپرسم: آیا پس از من زاغ تو را ربوده، یا کوه تو را ربوده است».
«خورشید هنگام طلوعش او را به یاد من میآورد و یاد او هنگام غروب خورشید از من دور میشود».
«شتران را برای گشتن بر روی زمین خواهم برانگیخت و از گشتن در سراسر زمین خسته نمیشوم هرچند شتران خسته شوند».
«این کار را میکنم تا زمانی که زندهام مگر اینکه مرگ به سراغم بیاید؛ چون هر انسانی میمیرد هرچند آرزوهای زیادی داشته باشد».
در یکی از ایام حج([۵]) چند نفر از اقوام و خویشان زید آهنگ بیتالحرام کردند و موقعی که طواف کعبه را به جا میآوردند ناگهان روبرویشان زید را میبینند. زید را شناختند و زید هم آنان را شناخت و از همدیگر احوالپرسی کردند. و زمانی که مناسکشان را انجام دادند و به شهرشان برگشتند، جریان را برای حارثه بازگو کردند.
حارثه هرچه سریعتر سواریاش را آماده کرد و مقداری از مال را با خود برد و برادرش، کعب او را همراهی کرد و هر دو به سرعت به طرف مکه حرکت کردند([۶]).
سراغ پیامبر (صلی الله علیه و سلم) را گرفتند، به آنان گفتند که پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در مسجد است. آن دو بر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) وارد شدند و گفتند: ای پسر هاشم! ای پسر سرور قومش! شما اهالی و همسایگان حرم خدا هستید، درمانده را دستگیری میکنید و اسیر را خوراک میدهید. ما به دنبال پسرمان که نزد توست اینجا آمدیم، پس با آزاد کردن او بر ما منت نه و به ما نیکی کن، ما پول زیادی را برای آزادیاش به تو میدهیم. پیامبر ص فرمود: او کیست؟ گفتند: زید بن حارثه. آنگاه رسول الله (صلی الله علیه و سلم)فرمود: کار دیگری نکنیم؟ گفتند: چه کاری؟ فرمود: او را صدا کنید و مخیرش کنید: اگر شما را اختیار کرد، بدون هیچ پولی برای شما، و اگر مرا اختیار کرد، به خدا قسم، من کسی را علیه کسی که مرا اختیار کرده، اختیار نمیکنم. آن دو گفتند: منصفانه با ما رفتار کردی و در حق ما نیکی کردی.
آنگاه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) زید را صدا زد و فرمود: آیا اینان را میشناسی؟ گفت: بله، این پدرم است و این هم عمویم. پیامبر (صلی الله علیه و سلم) فرمود: من هم کسی هستم که مرا شناختهای و محبتم را نسبت به تو دیدهای، پس اینک من یا آن دو را اختیار کن. زید گفت: من کسی را به جز تو اختیار نمیکنم. تو برای من به منزله پدر و عمو هستی. آن دو گفتند: وای بر تو ای زید! آیا بردگی را بر آزادگی و بر پدر و عمو و خانوادهات برمیگزینی؟ زید گفت: بله، من چیزی را از این مرد دیدهام که حاضر نیستم هرگز کسی را به جز او برگزینم. وقتی که رسول الله (صلی الله علیه و سلم)این را دید، زید را کنار حجر الاسود برد و فرمود: ای کسانی که حضور دارید، گواه باشید که زید پسر من است و از من ارث میبرد و من هم از او ارث میبرم. وقتی که پدر زید و عمویش این را دیدند، دلشان آرام شد و روانه دیار خود شدند.
زید به نام زید بن محمد صدا زده میشد تا اینکه خداوند دین اسلام را آورد. آنگاه رسول الله (صلی الله علیه و سلم)زینب دختر جحش را به ازدواج او درآورد. وقتی که زید زینب را طلاق داد، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) با او ازدواج کرد. منافقان در اینباره سخن گفتند و به پیامبر (صلی الله علیه و سلم) طعنه زدند و گفتند: محمد با زن پسرش ازدواج کرد. آنگاه این آیه نازل شد:
«محمد ص پدر هيچ يك از مردان شما نبوده و نيست؛ ولى رسول خدا و ختمكننده و آخرين پيامبران است؛ و خداوند به همه چيز آگاه است» (الأحزاب: ۴۰).
و میفرماید:
«آنها را به نام پدرانشان بخوانيد» (الأحزاب: ۵)
از آن به بعد، زید بن حارثه صدا زده میشد.
پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در جوانیاش جامع بهترین امتیازات و ویژگیهای میان طبقات مردم بود و سبک والایی از فکر درست و رأی محکم و درست داشت و بهره وافری از هوشیاری و اندیشه اصیل و درست و وسیله و هدف راست و درست داشت. پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از آوازه نیکش برای تأمل طولانی و اندیشه مستمر و غالب کردن حق کمک میگرفت. و با عقل خالص و فطرت پاکش، اوراق زندگی و امورات مردم و اوضاع جوامع مختلف را مورد مطالعه و بررسی قرار میداد. از تمامی خرافات و کارهای ناپسند میان مردم به دور بود و از آنها اجتناب میکرد. سپس با بصیرت و آگاهی در امور مربوط به خود و مردم با آنان زندگی میکرد؛ هر امر نیکی را میدید در آن مشارکت میکرد و اگر نیکی در آن نمیدید، گوشهگیری میکرد. وی شراب نمینوشید، گوشت حیواناتی که برای بتها قربانی میشد، نمیخورد، در روزهای عید و مناسبات مختلف برای بتها حضور پیدا نمیکرد، بلکه وی در همان اوایل جوانیاش از این معبودهای باطل متنفر و بیزار بود تا جایی که چیزی در نظرش مبغوضتر و ناپسندتر از اینها نبود و حتی بر شنیدن سوگند به لات و عزی صبر نمیکرد و حاضر به شنیدن آن نمیبود([۷]).
بخاری از جابر بن عبدالله روایت کرده و میگوید: هنگامی که کعبه بازسازی شد، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) و عباس رفتند تا سنگها را بیاورند و در دیوار کعبه قرار دهند. عباس به پیامبر (صلی الله علیه و سلم) گفت: جامهات را بر گردنت نِه تا از سنگها محفوظ شوی. در این هنگام پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بر زمین افتاد و چشمانش به آسمان خیره شد سپس به هوش آمد و گفت: «جامهام، جامهام» پس جامهاش را محکم بست، در روایت دیگری آمده است: پس از آن دیگر عورتش دیده نشد([۸]).
رسول الله ص در میان قومش با بهترین فضایل و مکارم اخلاق متمایز بود، او بهترین قومش در جوانمردی، حلم، راستگویی، پاکدامنی، نیکوکاری، وفای به عهد و امانتداری بود، تا جایی که قریش وقتی این مکارم و محاسن را در او دیدند، او را «أمین» لقب دادند. ایشان همانگونه بود که أم المومنین خدیجه فرمود: تو صله رحم و پیوند خویشاوندی را به جای میآوری و راستگو هستی و یتیمان را حمایت میکنی و برای بینوایان و مستمندان طلب معاش میکنی و مهماننوازی میکنی و یاران و طرفداران حق را کمک و یاری میکنی([۹]).
محمد (صلی الله علیه وسلم) هر سال مکه را ترک میکرد تا ماه رمضان را در غار حرا، سپری کند. غار حراء چند مایل از روستای «صاخبه» که در بالای کوهی از کوههای مشرف بر مکه واقع شده، فاصله دارد. روستای «صاخبه» روستایی بود که بخاطر دوری از مکه، سخنان باطل و بیهوده مردم و شرک و خرافات در آنجا منقطع میشد و سکوت فراگیر بر آن روستا و اطرافش حاکم بود. محمد (صلی الله علیه وسلم) توشه چندین شبانهروز را برمیداشت و سپس از جهانیان میبُرید و با قلبش با حالت شور و شوق فراوان به سوی پروردگار جهانیان حرکت میکرد. در این غار ترسناک و پوشیده، انسان بزرگی قرار داشت که از بالای آن فتنهها و دشمنیها و تجاوز و ظلم را که در دنیا موج میزد، نظاره میکرد و سپس از روی حسرت و شگفتی به خود میپیچید؛ زیرا گریزی از آن نمییافت و راه علاج و درمان آن را نمیدانست.
در این غار دور، چشم تیز و حسابگری بود که خواستار میراث هدایتیافتگان نخستین از پیغمبران خدا بود، و آن را مثل یک معدن تاریک میدید که فلزات گرانبها جز با تلاش و رنج فراوان از آن بیرون نمیآید و گاهی خاک با ریزه طلا و نقره آمیخته میشود و انسان نمیتواند آن را از خاک جدا کند.
در غار حراء محمد (صلی الله علیه وسلم) عبادت میکرد و قلبش را صیقل میداد و روحش را پاک میکرد و تمام تلاش خود را به کار میگرفت تا به حق نزدیک شود و از باطل دور شود تا اینکه به مرتبه والایی از صفا و پاکی برسد که اشعههای غیب بر صورت نورانیاش انعکاس یابد. محمد (صلی الله علیه وسلم) به گونهای شد که هیچ خوابی را نمیدید مگر اینکه همانند روشنایی صبح پیام آن خواب برایش پیش میآمد.
در این غار، محمد (صلی الله علیه وسلم) با ملاء أعلا ارتباط داشت.
قبل از آن، سینه صحرا برادری از برادران محمد (صلی الله علیه وسلم) را دیده بود که از مصر با ترس و وحشت فرار کرد و از بیابانهای بیآب و علف عبور کرد تا این که امنیت و آرامش و هدایت را برای خود و قومش به دست بیاورد، در این هنگام از کنار دره، آتش محسوسی برایش درخشید، وقتی که قصد آن آتش کرد، ناگهان ندای مقدسی را شنید که احساسش را تحریک میکرد: «من «الله» هستم؛ معبودى بحق جز من نيست! مرا بپرست، و نماز را براى ياد من بپادار».
همانا شعلهای از این آتش در طی قرنها عبور کرده تا اینکه باری دیگر در اطراف غار روشن شود، غاری که در آن مردی قرار گرفته که عبادت میکند و جسم و روح خود را از پلیدیها و بدیهای جاهلیت پاک میکند. اما این شعله، آتشی نبود که بیننده را به سوی خود جلب کند بلکه نوری بود که از وحی مبارک مشعوف میگردید و به وسیله الهام و هدایت و ثابت قدمی و عنایت بر قلب پاک میدرخشید. آنگاه محمد ص با تعجب و بهت زده به صدای فرشته گوش میداد که به او میگفت: (اقرأ …) «بخوان …» محمد (صلی الله علیه وسلم) جواب میدهد: «ما أنا بقاریء»: «من درس خوانده نیستم». این درخواست و جواب تکرار میشود تا اینکه بعد از آن اولین آیات سوره علق از قرآن کریم نازل شد([۱۰]).
همانا با عظمتترین لحظه بر این هستی گذشت
نویسنده کتاب فی ظلال القرآن، سید قطب : راجع به آن لحظه جاودانی که وحی برای اولین بار بر رسول الله (صلی الله علیه و سلم)فرود آمد، میگوید:
اینجا در برابر این رویدادی که بارها در کتابهای سیرت و تفسیر آن را خواندهایم، سپس آن را تکرار کردهایم و ترکش کردهایم یا کمی در آن توقف نمودیم و سپس از آن گذشتهایم، مکث کردم.
به راستی رویدادی بسیار عظیم است. و امروز هر اندازه بکوشیم که عظمتش را درک کنیم، باز نمیتوانیم چون جوانب زیادی دارد که از تصور و شناخت ما خارج است.
به راستی آن رویداد، با حقیقت و دلالت و آثارش در زندگی همه بشریت، عظیم است. و این لحظهای که این رویداد در آن اتفاق افتاد، ـ بدون مبالغه ـ بزرگترین و باعظمتترین لحظهای محسوب میشود که در طول تاریخ طولانیاش بر این کره زمین گذشته است.
حقیقت این رویدادی که در آن لحظه اتفاق افتاد، چیست؟
حقیقت این است که خداوند بزرگ و جبار و قهار و متکبر و مالک همه هستی، احسان نموده و به این خلیفهای که نامش انسان است و در قسمتی از هستی مانده و خسته است، نظر لطف افکنده، و به این خلیفه با برگزیدن یک نفر از آنان احسان و لطف نموده تا اینکه یک نفر نور خدایی را ببیند و حکمتش را درک کند و کلمات و سخنانش بر او فرود آید.
این حقیقت، حقیقتی بینهایت بزرگ است. جوانب عظمتش وقتی که انسان به اندازه تواناییاش تأمل کند، حقیقت الوهیت مطلق و ازلی و ابدی را کشف میکند. و انسان در سایه آن، حقیقت عبودیت محدود و حادث و فانی را تصور میکند. سپس وقوع این عنایت ربانی به این مخلوق انسانی را احساس میکند و شیرینی این احساس را میچشد. و با خشوع و سپاسگزاری و شادی و التماس آن را دریافت میکند. او کلمات خدا را تصور میکند که جنبندههای همه هستی به جای انسان در این قسمت از هستی، به آن جواب میدهند.
پیام این رویداد چیست؟
پیامش ـ به نسبت خداوند متعال ـ این است که او صاحب فضل واسع و رحمت زیاد، و بزرگوار و بخشنده و منت نهنده است، بدون سبب و علت بخشش و رحمت خویش را سرازیر میکند به علاوه بخشش و سرازیر کردن آن، قسمتی از صفات ذاتی و ستوده خداست.
پیامش ـ به نسبت انسان ـ این است که خداوند متعال کرامت و لطفی را در حق انسان کرده که قابل تصور نیست و انسان نمیتواند خداوند را آنگونه که باید سپاسگزاری کند و همین نعمت کرامت به تنهایی، انسان نمیتواند به خاطر آن خداوند را سپاسگزاری کند هرچند تمام عمرش را در رکوع و سجود سپری نماید. این کرامت و لطف این است که خداوند یادی از انسان کرده و او را در نظر گرفته و از جنس خودِ انسانها، فرستادهای را برگزیده و کلمات و سخنان خود را به او وحی کرد. و زمین مسکن این وحی و محل نزول این کلمات و سخنانی است که تمام جنبندههای هستی در نهایت خشوع و خضوع و فروتنی بدان جواب دادند. اما آثار این رویداد عظیم در حیات همه بشریت از همان لحظه اول شروع شد. در تغییر دادن مسیر تاریخ و در تغییر دادن مسیر ضمیر انسانی شروع شد. از آن موقعی که جهتی را تعیین نمود که انسان بدان چشم میدوزد و تصورات و ارزشها و موازین و معیارهایش را از آن دریافت میدارد. از این لحظه مردمان روی زمین که در درونشان این حقیقت استقرار یافته، در پناه و حمایت مستقیم و آشکار خداوند زندگی کردند. به گونهای زندگی کردند که در تمامی کارهایشان کوچک یا بزرگ، مستقیماً به خداوند چشم میدوختند. و زیر نظر خداوند احساس و حرکت میکردند([۱۱]).
از امالمؤمنین عایشه روایت شده است که میگوید: اولین چیزی که از وحی برای رسول الله (صلی الله علیه و سلم)شروع شد، خواب راست و درست بود. وی هر خوابی را که میدید مثل روشنایی صبح برایش نمایان میشد. سپس خلوت برایش دوست داشتنی شد. از این رو در غار حراء خلوت میکرد و آنجا شبهایی چند عبادت میکرد و برای این مدت توشه و مواد خوراکی برای خود میبرد، سپس نزد خدیجه برمیگشت تا اینکه ناگهان در غار حراء حق وی را غافلگیر کرد؛ جبرئیل آمد و گفت: «بخوان». محمد (صلی الله علیه وسلم) فرمود: «من درس خوانده نیستم». محمد میگوید: پس جبرئیل مرا گرفت و مرا بشدت در آغوش گرفت تا اینکه نزدیک بود خفه شوم آن گاه مرا رها کرد و گفت: «بخوان»، من هم گفتم: «من درس خوانده نیستم». پس دوباره مرا در آغوش گرفت تا اینکه نزدیک بود خفه شوم آنگاه مرا رها کرد و گفت: «بخوان»، من هم گفتم: «من درس خوانده نیستم». پس برای بار سوم مرا گرفت و مرا پوشاند تا اینکه نزدیک بود خفه شوم سپس مرا رها کرد و گفت:
«بخوان به نام پروردگارت كه (جهان را) آفريد، همان كس كه انسان را از خون بستهاى خلق كرد»(العلق: ۱-۲).
آنگاه رسول الله (صلی الله علیه و سلم)با این حالت و وضعیت به خانه برگشت در حالی که تمامی اعضای بدنش میلرزید. تا اینکه بر خدیجه بنت خویلد داخل شد و فرمود: «زملوني، زملوني»: «مرا بپوشانید، مرا بپوشانید». وی را پوشانیدند تا اینکه ترسش از بین رفت، سپس به خدیجه گفت: «أي خدیجة، ما لي؟»: «ای خدیجه، مرا چه شده؟» و ماجرا را برایش بازگو کرد و سپس فرمود: «لقد خشیت على نفسي»: «بر خودم ترسیدم». خدیجه به او گفت: نه هرگز! مژده بده، به خدا قسم، خداوند هرگز تو را خوار نمیکند؛ زیرا تو صله رحم و پیوند خویشاوندی را به جای میآوری و راستگو هستی و یتیمان را حمایت میکنی و برای بینوایان و مستمندان طلب معاش میکنی و مهماننوازی میکنی و یاران و طرفداران حق را کمک و یاری میکنی»([۱۲]).
خدیجه، محمد (صلی الله علیه وسلم) را با خود نزد ورقه بن نوفل (که عموزاده خدیجه بود) برد. ورقه مردی بود که در زمان جاهلیت (یعنی قبل از رسالت محمد) مسیحی شده بود، و کتاب عبرانی مینوشت و انجیل را به زبان عبرانی مینوشت. وی پیرمرد سالخوردهای بود و نابینا شده بود. خدیجه به او گفت: ای پسرعمو! به سخنان برادرزادهات (محمد) گوش بده. ورقه به محمد (صلی الله علیه وسلم) گفت: ای برادرزاده! چی میبینی؟ آنگاه رسول الله (صلی الله علیه و سلم)آنچه را که دیده بود برایش بازگو نمود. ورقه به او گفت: این همان شریعتی است که خداوند بر موسی نازل کرد. ای کاش آن موقع جوان میبودم. ای کاش زنده میبودم آن موقعی که قومت تو را بیرون میکنند. رسول الله (صلی الله علیه و سلم)فرمود: «أو مُخرجيَّ هم»: «آیا آنان مرا بیرون خواهند کرد؟» ورقه گفت: بله، هیچ مردی چنین دعوت و رسالتی را بر دوش نگرفته، مگر اینکه مورد اذیت و آزار قرار گرفته است. اگر هنگام ابلاغ رسالتت زنده باشم تو را کمک و یاری خواهم کرد. اما ورقه وفات یافت و ایام وحی بر پیامبر ص را درک نکرد([۱۳]).
گویا آن چهل سال به مانند یک روز گذشته بود، و وحی در صبح روز جدید شروع شده بود. بوی حق و حقیقت به مشام عقلهای کنجکاو و جستجوگر میرسید.
و سینه تنگ و سنگین به خاطر نگونبختی و پریشانی و گرفتاری، کمکم شروع به احساس کردن خنکی یقین و فراخی امید و پروازی درازمدت نمود. آن، نبوت بود.
آگاه باشید این فضل و لطف آمده چقدر زیباست! و مصیبتها و پیشامدهایی که در زمان نبوت، برای محمد (صلی الله علیه وسلم) پیش میآید، چقدر بزرگ است!
به همین خاطر فورا به خود بازگشت. و موضعگیری خدیجه در برابر رسول خدا، از بهترین و باعظمتترین موضعگیریهایی است که یک زن در طول تاریخ بشریت در مقابل همسرش اتخاذ کرده است؛ چرا که خدیجه به هنگام نگرانی محمد او را آرامش داد، به هنگام سختی و مشقت او را آسایش و راحتی داد، و تمامی فضائل و برتریها و خصلتهای نیک محمد را به او گوشزد نمود و تأکید کرد که انسانهای خوبی مانند او هرگز خوار و شکست خورده نمیشوند و همانا خداوند وقتی که اخلاق و خصلتهای نیک و مناقب و فضائل والا را در سرشت کسی قرار میدهد، حتماً او را مورد حمایت و پشتیبانی و لطف و احسان خود قرار میدهد. و به خاطر این رأی درست و قلب سالم و پاک، خدیجه مستحق این شد که پروردگار عالمیان به وسیله جبرئیل به او سلام و درود بفرستد([۱۴]).
با وجودی که امالمؤمنین خدیجه شنیده بود که قوم پیامبر (صلی الله علیه و سلم) با وی خواهند جنگید و وی را بیرون خواهند کرد و خدیجه هم صلابت و قدرت قریش را میشناخت، با این وجود خدیجه تصمیم گرفت که در برابر تندباد شدیدی که در پیش بود ایستادگی نماید و به خاطر راه خدا پذیرفت که انواع اذیت و آزار و مشقت را تحمل نماید و این کار دشوار را قبول کند که آن هم ایستادگی در برابر قریش بود. این کار از بزرگترین سرمشقها برای زنان مؤمن راستین است که به امالمؤمنین خدیجه اقتدا کنند که او انواع مشقت و سختی و اذیت و آزار را تحمل کرد تا شوهرش، رسول الله (صلی الله علیه و سلم)را یاری نماید و پشت سرش بایستد تا او به توفیق خداوند بتواند دعوت اسلام را میان قوم خود و سپس در سراسر جهان انتشار دهد و حکومت اسلامی را برپا کند([۱۵]).
برگرفته شده از کتاب :
بانوان نمونه عصر پيامبر(صلی الله علیه و سلم)
([۱])- نساء أهل البیت، ص ۳۰-۳۱ با اندکی تصرف.
([۲])- نساء أهل البیت، ص ۳۱-۳۲٫
([۳])- دلائل النبوة، اثر بیهقی، ۲/۷۰٫
([۴])- تهذیب الأسماء و الصفات، ۱/۲۶٫
([۵])- این امر در زمان جاهلیت بود.
([۶])- صور من حیاة الصحابة، اثر دکتر عبدالرحمن پاشا، ص ۲۱۸-۲۱۹٫
([۷])- سخنش با بحیرای راهب بر آن دلالت دارد؛ نگا: ابن هشام، ۱/۱۲۸٫
([۸])- متفق علیه. بخاری در مبحث مناقب، باب «بنیان الکعبه»، شماره ۳۸۲۹؛ و مسلم در مبحث حیض، باب «الإعتناء بحفظ العورة، شماره ۳۴۰؛ و احمد به شماره ۱۳۷۲۷ آن را روایت کردهاند.
([۹])- متفق علیه. بخاری در مبحث بدء الوحي، باب «بدء الوحي»، شماره ۴؛ و مسلم در مبحث الإيمان، باب «بدء الوحي إلى رسول الله ص، شماره ۱۶۰ آن را روایت کردهاند.
([۱۰])- فقه السیرة، اثر غزالی، ص ۹۸-۹۹٫
([۱۱])- في ظلال القرآن، سید قطب ، ۶/۳۹۳۶-۳۹۳۷٫
([۱۲])- امام نووی : گوید: علماء ـ خداوند از آنان راضی باد! ـ میگویند: معنای سخن خدیجه ك این است که امر ناخوشایندی برایت پیش نمیآید؛ چون خداوند اخلاق والا و کریمانه و خصلتهای نیک را در تو قرار داده، و خدیجه نمونههایی از آن را ذکر نمود.
و در این گفته دلالتی است بر اینکه اخلاق والا و کریمانه و خصلتهای خوب، سبب سلامتی از چیزهای بد و ناخوشایند است. همچنین در این گفته، از روی تأمل و نظر میتوان به این رسید که انسان در بعضی حالات به خاطر مصلحت مدح و ستایش میشود. همچنین در آن، دلجوئی کردن کسی که ترسی برایش پیش آمده مژده دادنش و ذکر اسباب سلامتی برای او میباشد. و در آن، بزرگترین دلیل و برهان بر کمال خدیجه ك و رأی درست و قوت نفس و ثبات قلب و درک و فهم زیادش وجود دارد. گفته خدیجه : «وکان امرأ تنصر في الجاهلیة» به این معناست مردی بود که در زمان جاهلیت نصرانی شد. و «جاهلیت» قبل از رسالت محمدص است. این مدت بدین خاطر به جاهلیت موسوم بود که جهالت و نادانی در آن موج میزد و کاملاً آشکار بود. (مسلم بشرح النووی، ۲/۲۶۵).
([۱۳])- متفق علیه. تخریج آن قبلاً گذشت.