آخر ز خواب غفلت دیرینه سر بر آر
ای در غرور نفس به سر برده روزگار
برخیز٬ کار کن که کنون است وقت کار
ای دوست ماه روزه رسید و تو خفتهای
آخر ز خواب غفلت دیرینه سر بر آر
پنداشتی که چون بخوری روزه تو نیست
بسیار چیز است جز آن شرط روزهدار
هر عضو را بدان که به تحقیق روزهایست
تا روزه تو روزه بود نزد کردگار
اول نگاهدار نظر ٬ تا رخ چو گل
در چشم تو نیفکند از عشق خویش خوار
دیگر ببند گوش ز هر ناشنیدنی
کز گفت وگوی هرزه شود عقل تار و مار
دیگر زبان خویش که جای ثنای اوست
از غیبت و دروغ فرو بند استوار
دیگر به وقت روزه گشادن مخور حرام
زیرا که خون خوری تو از آن به هزار بار
دیگر بسی مخسب که در تنگنای گور
چندانت خواب هست که آن هست در شمار
این است شرط روزه اگر کرد روزهای
گرچه ز روی عقل یکی گفتم از هزار
عطار نيشابوري