سا يه اي سياه
ساره مرزا زاده
گوي تاريكي وسیاهی ظلمت شب دلی رفتن ندارد.
ستاره ها از درخشش افتاده اند………………….
جلای ماه را ربوده اند…………………………..
همه با تعفن نفاق گرفتار اند….
زمین جامه دریده ودهن باز کرده است.
با کوله بار افکار پریشان به کجا خواهیم رسید.
موج های از هم گسیخته از هر طرف شتابان اند.
گوی چشمان شان همه بطرف ما خیره شده است.
آیا گهواره ای ما دوشک مخملی دارد ؟که همه میخواهند در آن بخوابند.
بگوید:آیا در سر زمین ما چه آهنگی به نوا در آمده است که همه را مجذوب خود ساخته است؟
آیا این در ودیوار شکسته وریخته ای ما به نظر نمی رسد؟
آیا سینه های پاره ای مه آرزوی دل آنها شده است؟
چه شده است ؟ که همه دست از آستین بر آورده اند
ونیش طعمه ای خویش به جان ما می زنند
گوش کنید؟ اینجا بقدر کافی زهر آلود یست
این سم بر شما هم کار گر خواهد بود
های ای مردم!
دیگر نگذارید جامه ای مان بدرند.
دیگر نگذارید پاهای مانرا برهنه کنند.
دیگر نگذارید سر خنجر به سینه ای ما فرو برند.
دیگر نگذارید نیش زهر آلود شان تن مارا بدرد آورد.
دیگر نگذارید چشمان مان اشک خون بریزند
دیگرنگذارید که آب مزرعه ای مان ، خون شهیدان و جوانان مان باشد
دیگر نگذارید ………………………..
آیا می شنوید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟