دلنوشته رمضانی
چشم اگر باز کنیم
دل اگر بگشاییم
و به خود برگردیم
به خودِ خاکی و ناچیز در این عهدِ کهن
به خودِ رهگمکرده در این دورِ سپهر
به خود ظالمِ و مغرور و گردنکش مان
وای ازین چشم و زبان و دستِ طغیانگرِمان
باید از خود پرسید:
مگر این انسان کیست؟
مگر این جانِ نکو خلقتِ خوش سیما نیست؟
نازپروده خالق به همه علم و خرد؟
سرمد عالم هستی به توان، قدرت و هوش؟
که خداوند، جنتی ساخته منزلگه او؟
***
مگر این انسان کیست؟
چه بسا هر یک مان
به خود و کرده و اندوخته در توشهی خویش
به همه باور و شک داشته اندر دل خویش
و به راه ابَدی و به آن خانه دوست
نمی بینیم! فراموشش کردیم!
***
مگر این انسان کیست؟
او که سفر دور و درازی دارد، اما
بُقچهاش را نمی پیچاند
و غرق بازی، قضاوت، بی رحمی
مست قدرت، قساوت، بیدردی
در تجمل، حسد و تخریب
همه وقت و توانش بر باد!
یکدم این عمر تمام است و دگر
نه زمانی، نه توان، نه جسمی
نه اجازه، نه بهانه، نه تقلا و تلاش
فرصت ات ختم و تو در حسرت و خشم تا به ابد
***
وای ازان لحظه که تنهامان
نخواهد که رها کند روح هامان
اما قلم حکم الهی به رفتن باشد
بقچه ات را که ببینی خالیست، نپیچیدی!
توشه ات را برداری که هواست، چیزی نیست
مگر اندازه کوهی در پشت، باری از ظلم و گنه بر بستی
وای از ان لحظهی سخت که بسا نزدیک است
***
شاید آن لحظه همین امسال است، یا همین ماه و همین امروز است
شاید ان لحظه همین دم باشد
کس نمی داند به جز خالق ما، که خودش آگاه است
***
به وقت افطار، بروی سجاده عشق، لحظات نابی است
از دعاهایی که تا عرش خدا می پیچد
از نداهایی که تا روز ابد می ماند
از همین بندهی خاکی، عاصی
تا به خالق، او که رحمان و رحیم است
و به ما نزدیک است
***
چه خوبست امسال روزه را قدر شناسیم
و تن و جان و روان ها مان را
در آن رودِ بهشتی وعمیق، تازه کرده و بشوییم
کس نمی داند تا سال دگر
نه کسی باشد، نه جان و تنی
و نه هم فرصت یک آبتنی در برکهی نورِ رمضان…
***