حکایت2fe303340059db9944dfe33b3729d8ce

شهر همچو کمربند سبزرنگ بر دور کوه پیچیده بود..

اندرآن شاه حکومت میکرد؛ اورا سخت اشتیاق اسپ رانی بود روزی به رعیت خویش خطاب کرد که هر که خوب اسپ راند او را نزد شاه بهایست هرکه دراین کار سبقت میکرد…
شاه دخت بود اندر میان که غلبه را درآئینه خیالش از آن خویش میدید روز میعاد فرارسید اسپان تحت انوار نظرشاه تاختند.
اسپ رانی اغازشد اسپ شاه دخت اندرمیان زیر سهم اتش افروخته بود شاه چشم نزد که اسپ شاه دخت به نقطه برد رسید.
شاه دخت گفت : ای شاه سلطنت راعمر باد مرا در تو کنون چه بهایست.
شاه گفت : ای که راد مردان را شکست داده یی تو ز نزد شاه چه بها خواهی ؟
شاه دخت گفت : خواهم وزیری درکنارت! شاه گفت : این چه بهایست ترا زین برتر بها درنزد شاه است..
تو عروس آئینه درخانه نشین که هزاران کنیزم دربرت کنم با صدف ومروارید در پا آراسته کرده مرجان را زیورت کنم چون دربیرون آیی برسرخمار انداز این همت ترا بها
باری بر لباس تفکرت یک نگاه پرشرار انداز..
شاه دخت گفت: مرا این بها درکار نیست من آزادم آزادی کنم..
شاه گفت : ترا درنزد شاه هیچ بها نیست چو تو شکر این گونه نعم ندانی !
نویسنده ریحانه روحآ

 

0 تبصره

از همه اولتر تبصر کنید!.

نظر خود را بنویسد!