سفغغغسعید بن جبیر

ولادت سعید بن جبیر

حضرت سعید بن جبیر تابعی بزرگوار، در سال 46 ه‍. ق دیده به جهان گشودند، در زمان ایشان بسیاری از صحابه از جمله: 1) حضرت عبدالله بن عباس 2) عدی بن حاتم 3) عبدالله بن عمر 4) عبدالله بن مغفلش و …. در قید حیات بودند. هر چند از حضرت سعید با عده کثیری از صحابه ملاقات داشت اما از این دو صحابه به کثرت حدیث و روایت نقل کرده‌اند: 1) عبدالله‌ بن عمر 2) حضرت عبدالله بن عباس. حضرت سعید در واقع ناشر علوم این دو بزرگوار بود. علم و فن قرائت و تفسیر را از حضرت عبدالله بن عباس آموختند ایشان از نظر علمی به درجه‌ ای بسیار بلندی رسیده بودند. باری از ایشان درخواست کردند که در زمینه علم تفسیر، مطلبی بنویسند، ایشان فرمودند هلاکت برایم بهتر از پذیرفتن پیشنهاد شماست، چون تفسیر فضیلت و مقامش بسیار بلندتر از آن است که من بتوانم به آن بپردازم این ماجرا نهایت فروتنی و دیانت ایشان را نشان می‌دهد حضرت خضیب می‌فرماید: در بین تابعین به مسایل حلال و حرام هیچ کس داناتر از حضرت عطاء نبود، اما حضرت سعید بن جبیر علاوه بر این که جامع‌ تمام علوم و فنون بودند، همتایی در علوم نداشتند، او در واقع مصداق این جمله بود: «آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری». باری ایشان به اصفهان تشریف بردند و مردم در آنجا از ایشان تقاضای تدریس حدیث کردند، اما ایشان انکار کرده و پیشنهاد این مشتاقان علوم نبوی را نپذیرفتند. زمانی که از این سفر برگشته و به کوفه رفتند،بدون آن که کسی به او پیشنهادی بدهد در جمع مردم شروع به درس حدیث نمودند مردم با تعجب از ایشان سؤال کردند که به چه دلیل از انجام این کار در شهر اصفهان امتناع ورزیدید با اینکه مردم آنجا اصرار بر شنیدن حدیث را داشتند؟! ایشان در جواب فرمودند: «انثر ثوبك حیث یعرف» یعنی لباست را در جایی پهن کن که مردم قدر و ارزش آن را بدانند.

فایده: از گفته حضرت سعید برمی‌آید که علماء باید قبل از پرداختن به درس و تدریس احوال مردم را بررسی کرده و میزان قابلیت آن‌ها را مشخص کنند که آیا ارزشی برای علم قایل هستند یا خیر؟ اگر چنانچه مردم ارزشی برای علم قایل نبودند نباید به آن‌ها علم آموخت. چرا که واقعات و حوادث ناگوار تاریخ ثابت کرده است، افرادی که ارزشی برای علم قایل نبوده و مقام آن را نمی‌دانستند. به جای استفاده صحیح و درست از آن، جهت مقاصد شخصی خود سوء استفاده کرده و ضرر و زیان‌های جبران‌ناپذیری به جامعه اسلامی وارد کردند، چنانچه در این زمینه مولانای رومی می‌فرمایند:

بدگهر را علم و فن آموختندادن تیغ است دست رهزنان

در طبقات ابن سعد این روایت نقل شده است که باری استاد ایشان حضرت عبدالله بن عباس، به وی دستور دادند تا درس حدیث بدهند، ایشان در جواب فرمودند: «ابن دهما» کمتر و حقیرتر از آن است که شما در کوفه باشید و من بر مسند حدیث و در حضور شما درس بدهم! حضرت ابن عباس فرمودند: ای سعید این سعادت است که نصیب تو می‌شود که در حضور من درس بدهی تا خوبی‌هایت را تأیید و اشتباهاتت را اصلاح کنم.

در طبقات ابن سعد آمده است که حضرت سعید بن جبیر در مورد علوم حضرت ابن عباس فرمودند: زمانی که من در محضر حضرت ابن عباس بودم و از محضر ایشان کسب فیض و استفاده می‌کردم علم او را چنان وسیع و گسترده و با ارزش دیدم که تمام آن اوراقی که همراه من بودند پر می‌شدند اما بحث ایشان ادامه داشت و من مجبور می‌شدم تا ادامه مباحث را بر روی دامن خود بنویسم.[1]

در طبقات ابن سعد آمده است: زمانی که حضرت ابن عباس نابینا شده بودند و مردم نزد ایشان برای دریافت مسایل می‌آمدند ایشان با تعجب به مردم می‌فرمودند «ابن دهما» حضور دارند و شما برای حل مسایل پیش من می‌آیید![2]

شخصی از حضرت عبدالله بن عمر مسئله‌ای در مورد میراث پرسیدند؟ ایشان فرمودند: در جایی که سعید بن جبیر حضور داشته باشند شایسته نیست که مردم برای حل اینگونه مسایل نزد ما بیایند زیرا ایشان در علم ریاضی مهارت چشمگیری دارند این توقع واقعات از جانب اساتید بزرگوار ایشان پیام صریح و آشکاری جهت نیابت آن دو بزرگوار بود.

اسماعیل بن عبدالملک می‌فرمودند: سعید بن جبیر امام مسجد محله ما بودند و هر شب قرآن مجید را با قرائتی جدید می‌خواندند بدینسان که شبی با قرائت حضرت عبدالله بن مسعود و شبی با قرائت زید بن ثابت (این واقعه دلیل دیگری بر تبحر و مهارت ایشان در علوم قرآنی است).

تقوی و عبادت سعید بن جبیر

در مورد عبادت ایشان مقسم ‌بن ایوب می‌فرمایند: حضرت سعید شب‌ها چنان عبادت و گریه می‌کرد، که چشم‌هایش قرمز و تاریک می‌شد، زمانی که قرآن را تلاوت می‌کرد و هنگام رسیدبه این آیه:

﴿وَٱتَّقُواْ يَوۡمٗا تُرۡجَعُونَ فِيهِ إِلَى ٱللَّهِۖ﴾ [البقرة: 281].

تا دیروقت این آیه را تکرار کرده گریه و زاری می‌نمودند. چرا که این کار نتیجه و محصول علم صحیح و خوف و خشیت خدأ است. چنانچه خداوند می‌فرمایند:

﴿إِنَّمَا يَخۡشَى ٱللَّهَ مِنۡ عِبَادِهِ ٱلۡعُلَمَٰٓؤُاْ﴾ [فاطر: 28].

همان طور که رسم و قانون حوزه‌های علمیه، مراکز علمی جهان این است که به فارغ‌التحصیلان خود مدارکی جهت معرفی بر عالم، و کاردان بودن آن‌ها می‌دهند، خداوندأ نیز به علماء مدارکی بنام خشیت و ترس عطاء می‌کند که نشانه عالم بودن آن‌ها است. و خداوندأ این مدرک بزرگ را به حضرت سعید بن جبیر عطاء فرمود.

خشیت الله را نشان علم دانآیت یخشی الله در قرآن بخوان

عالم حقیقی کسی است که نشان از خوف و ترس الهی در وجود او باشد. در غیر این صورت «إن من العلم لجهلاً» یعنی بسیاری از علوم و دانش‌ها چیزی، جز جهل و نادانی نیست. علمی که به سوی حق و حقیقت راهنمایی نکند جهل و باری است که بر صاحبش همیشه سنگین می‌کند بدون آنکه سودی برایش داشته باشد. حافظ شیرازی در این مورد فرمودنده است:

سرای‌مدرسه‌و‌بحث علم ورق در ورقچه‌سود،‌چون‌دل دانا و چشم‌بینا‌نیست

مولانا رومی نیز فرموده است:

در کنز و هدایه سؤال یافت خدا راسیپاره دل بین که کتابی نیست
جان جمله علم‌ها این است و اینکه بدانی من کیم در یوم دین

اگر به بررسی کارنامه علمی علماء بپردازید در میان تمامی کمالات و صفات آنان مهمترین و نمایان‌ترین صفت، که آدمی را به خود جلب می‌کند و به تفکر وا می‌ دارد صفت خوف و خشیت الهیست:

زفرق تا بقدم هر کجا که می‌نگریکرشمه‌دامن دل‌می‌کشد‌که جا‌اینجاست

وفا ابن ایاس فرمودند: باری حضرت سعید بن جبیر به من گفتند که من قرآن می‌خوانم و شما گوش کنید چنانچه حضرت سعید در همین یک مجلس قرآن مجید را از اول تا آخر خواندند.[3]

همچنین حضرت سعید فرمودند: که باری در بیت‌الله الحرام تمام قرآن مجید را در یک رکعت تلاوت کردم[4]. این ختم قرآن سعید هم همانند تلاوت ماها نبود که از گلو و حنجره‌ها پایین نمی‌روند.

حقیقت این است که خداوند در اوقات و لحظات زندگی بندگان خاص و مقبول خود برکات خاصی نهاده است این امر به گونه‌ای بود کارهای را که انسان برای انجام آن‌ها نیاز به عمری طولانی دارد و شاید یک عمر هم کفایت نکند آن‌ها در کمترین مدت زمان آن کار را انجام می‌دادند.

مبارزه و استقامت حضرت سعید در برابر مظالم حجاج

حجاج از جمله شخصیت‌های ظالم و ستمگر تاریخ است و کمتر کسی در دنیا یافت می‌شود که با ظلم و ستم‌های او آشنا نباشد، بلکه کارنامه سیاه او هیچگاه از اذهان

بیرون نمی‌شود. حضرت عمربن عبدالعزیز خلیفه عادل و پرهیزگار، ستمگری‌های حجاج را چنین توصیف می‌کند. اگر ستمگران و ظالمین امت‌ها را در یک کفه ترازو قرار بدهند و ما حجاج را در کفه دیگر آن قرار دهیم یقیناً پله ما سنگین‌تر خواهد شد[5]. برعکس در مورد عمر بن عبدالعزیز فرموده‌اند: که اگر تمام امت‌های گذشته منصفین، عادلین و دادگران خود را در یک پله قرار بدهند و عمر بن عبدالعزیز را در پله دیگر مسلماً پله ما سنگین‌تر خواهد بود، حقیقت این است که حجاج هزاران بنده صالح خدا را بدون جرم و گناه از پای درآورد. و دنیا را پر از ظلم، وحشت و ستمگری نمود، که تاریخ‌ همتایی برایش ارائه ننموده است. حجاج چنان افراد برجسته و سرهای مقدسی را از تن جدا نمود که هنوز امت اسلامی از فراقشان داغدار و اشکبار است. از جمله افراد برجسته و مظلوم که حجاچ بدون هیچ‌گونه جرم و گناهی سر آن‌ها را از تن جدا نمود، و مظلومیت آن‌ها بر کسی پوشیده نیست. 1) صحابی مظلوم و جلیل‌القدر حضرت عبدالله بن زبیر «نوه حضرت ابوبکر صدیق» 2) عبدالله بن عمر به گونه‌ مرموزانه‌ای و به دستور حجاج بن یوسف جام شهادت را نوشید. 3) و همچنین حبر امت حضرت سعید بن جبیر 4) سعید بن مسیب داماد حضرت ابوهریره از جمله افرادی بود که به فرمان حجاج به شهادت رسید. و همچنین باید اعتراف کرد که حجاج قهر و خشم خداوندأ بود که به صورت انسانی بر مسلمانان مسلط شده بود. همچنین ابن اثیر در تاریخ خود از حسن بن علی نقل کرده است زمانی که مردم به حضرت علی خیانت کردند و ایشان را اذیت و آزار و پریشان نمودند روزی بر منبر بلند شده چنین دعا فرمودند: بار الها! من امانتداری کردم، اما مردم به من خیانت کردند. من ناصح و خیرخواه آن‌ها بودم، در عوض آن‌ها با من دشمن و همواره در حال ظلم و جفا کردن بر من هستند، بار الها! بر ایشان شخصی ظالم از قبیله بنی ثقیف مسلط کن، تا بر جان و مال آن‌ها رحم نکرده و تار و مارشان کند، به گونه‌ای که ظلم و ستم‌های جاهلیت را بین آن‌ها زنده کند، چنانکه خداوند دعای مظلومی همچون علی را مستجاب نمود و حجاج را به عنوان عذاب مسلط کرد و همه را با خاک یکسان کرد و آرامش مردم را از آن‌ها سلب نمود. در روایات صحیح آمده است که تعداد افرادی که حجاج آن‌ها را به ناحق به قتل رساند 120000 نفر بودند[6] در ابتدا حضرت سعید بن جبیر از طرف حجاج بر سمت بسیار بزرگ و حایز اهمیتی مشغول انجام وظیفه بود و جزء معتمدین حجاج به شمار می‌آمد، به گونه‌ای که حجاج مقدار 100000 درهم را به سعید سپرده بود تا در راه‌های نیک و مصارف عمومی خرج کند. باری حجاج حضرت سعید را که برخلاف سایر قضات عرب یک فرد عجم بود قاضی شهر کوفه قرار داد، اما مردم از حجاج درخواست کردند که شخص دیگر را به جای سعید قاضی قرار دهد. اما از آنجایی که حجاج به پایه علمی و تقوای حضرت سعید آشنایی کامل داشت، و نمی‌توانست که ایشان را از قضاوت معزول کند، و از طرفی هم نمی‌توانست با پیشنهاد مردم کوفه مخالفت کند در نتیجه ابوبرده فرزند ابوموسی اشعریس را قاضی شهر کوفه قرار داد و به وی سفارش کرد که هیچ کاری بدون مشوره و اجازه سعید انجام ندهد. حضرت سعید مدتی در کوفه باقی ماند، اما روز به روز ظلم و ستم‌های حجاج زمین را بر او تنگ و تنگ‌ تر می‌کرد، و بی ‌رحمی‌های حجاج آشکارتر می‌شد. چنانچه حجاج در همین ایام به سرزمین «بلاور تبیل» به فرماندهی عبدالرحمن بن اشعث لشکرکشی کرد و نیروهای زیادی را بدانجا گسیل داشت، و تمام مخارج و مصارف آن جنگ را به عهده حضرت سعید سپردند، در نتیجه لشکر حجاج در این نبرد پیروز گشت و تمام منطقه در کنترل آن‌ها درآمد. عبدالرحمن بن اشعث زمانی که نارضایتی مردم را نسبت به ظلم و ستم‌ها و اعمال وحشیانه حجاج مشاهده کرد این فرصت را غنیمت دانسته و شروع به مخالفت، نسبت به حجاج نمود برای این منظور از تمام مردم آنجا بیعت گرفتند و این در حالی بود که در بین مردم نیز، حضرت سعید حضور داشت. و مردم جهت مقابله با حجاج و مقاومت در برابر زورگویی‌های او با عبدالرحمن بن اشعث بیعت کردند. خبر مخالفت عبدالرحمن بن اشعث حجاج را آشفته ساخته، و او را بر آن داشت که لشکری بزرگ جهت سرکوبی آنان آماده کند خلیفه وقت عبدالملک بن مروان جنگ و مقابله با یکدیگر را در آن شرایط مناسب نمی‌دانست اما حجاج به نظریه و امر خلیفه توجهی نکرد، و لشکر را روانه جنگ کرد. چنانچه هر دو لشکر رو در روی یکدیگر قرار گرفتند و سال‌ها با یکدیگر جنگیدند و تعداد زیادی از طرفین در این جنگ کشته شد. و نهایتاً حجاج در این نبرد پیروز شد و عبدالرحمن بن اشعث فرمانده لشکر شهید شد. «والله یفعل مایرید» این نبرد در حالی بود که تعداد زیادی از طرفین و مردم بی‌گناه به قتل رسید و بعضی اسیر شدند و بعضی‌ها از لشکر عبدالرحمن بن

اشعث در جاهای امنی متواری شدند و سرزمین مکه را که در آن زمان حضرت عمربن عبدالعزیز استانداری آن را برعهده داشتند، مردم برای خودشان محل امنیت قرار داده و به آنجا پناه بردند. و برای مدت زمانی از اعمال وحشیانه حجاج در امان بوده، و زندگی پرامنی، تحت سایه و حکمفرمایی عمربن عبدالعزیز داشتند. و حضرت سعید بن جبیر در میان افرادی که به مکه معظمه پناه برده بودند حضور داشتند، و این امر بر حجاج خیلی سخت و غیر قابل تحمل بود، که چرا عمربن عبدالعزیز در مکه به مجرمین و فراری‌ها پناه داده است؟ و این مسئله را بسیار مهم و حائز اهمیت تلقی کرده بود و آن را با خلیفه وقت در میان گذاشت، و نهایتاً حکم معزولی و برکناری عمربن عبدالعزیز را از خلیفه گرفت و او را از ولایت مکه معزول کرد و خالد (قسری) را والی مکه قرار داد. والی جدید مکه، حالات و حوادثی را که در مکه جریان داشت بررسی کرد و شانس موفقیت خود را در این دید که هیچ کاری را بدون رضایت و مشوره حجاج انجام ندهد و این فکر و رأی را سرلوحه کار خودش قرار داد، چنانچه اولین دستوری که در مکه صادر کرد این بود: که تمام عراقی‌ها باید اسیر و بازداشت شوند، و هیچ عراقی حق اقامت و ماندن در مکه را به صورت آزاد ندارد،) و دوم این که هیچ کسی از اهل مکه حق ندارد به عراقی‌ها پناه بدهد و یا منزل خودش را به صورت اجاره در اختیار آنان قرار بدهد، در این زمان اوضاع مکه کاملاً حاد و بحرانی بود، چنانچه تمام مخالفین حجاج از جمله حضرت سعید اسیر شد و همه در اختیار حجاج قرار گرفتند، و هر یکی به نوبه خود نزد حجاج محاکمه می‌شد چنانچه نوبت حضرت سعید رسید. حال ماجرای بازجویی و پرسش و پاسخ و گفتگویی که بین سعید بن جبیر و حجاج درگرفت

گفتگوی حجاج و سعید بن جبیر

حجاج حضرت سعید را مورد خطاب قرار داده و پرسید اسم شما کیست؟

سعید: سعید بن جبیر.

حجاج: نخیر، چنین نیست اسم تو، شقی‌بن کسیر است.

سعید: مادر من نسبت به تو آشناتر به اسم من بوده است.

حجاج: تو هم بدبختی و مادرت هم بدبخت بوده است.

سعید[7]: فقط خداوند عالم الغیب است، سعادت و شقاوت را او بهتر می‌داند، و تو در این مورد هیچ اطلاعی ندارید.

حجاج: به خدا قسم، زندگی‌ات را به آتش سوزان و شعله‌روی تبدیل خواهم کرد، تا در آن بسوزی.

سعید: اگر واقعاً می‌دانستم که ضرر و زیان به دست تو است، تو را خدا قرار می‌دادم و سجده می‌کردم.

حجاج: عقیده‌ات نسبت به حضرت محمد ج چیست؟

سعید: ایشان نبی رحمت و امام هدایت هستند.

حجاج: عقیده‌ات در مورد حضرت علی چیست؟ آیا ایشان در بهشت هستند یا جهنم؟

سعید: جنت و جهنم را ندیده‌ام، که بدانم چه کسی در بهشت و چه کسی در جهنم است.

حجاج: عقیده‌ات دربارۀ خلفاء راشدین چیست؟

سعید: من مؤظف و مسئول نیستم که احوال آن‌ها را بررسی کنم.

حجاج[8]: بهترین شخص نزد خدا چه کسی است؟

سعید: ظاهر و باطن همه را خدا می‌داند، و من چیزی در این باره نمی‌دانم.

حجاج: می‌خواهم حرف‌های مرا تأیید کنی. در اینجا بود که حجاج از حاضرجوابی سعید متأثر شده بود و لهجه‌اش را تغییر داده بود و به گونه‌ای مسالمت‌آمیزی گفتگو می‌کرد.

سعید: اگر من شما را دوست نمی‌داشتم هیچگاه شما را تکذیب نمی‌کردم. و منظورم نجات دادن شما از عذاب الهی است، و در غیر این صورت با شما مخالفت نمی‌کردم و مخالفت ظاهری من، نهایت محبت و دلسوزی مرا نسبت به شما نشان می‌دهد، اگر با شما محبت نمی‌داشتم هیچگاه به شما تذکر نمی‌دادم اما محبت با شما وادارم می‌کند تا هیچ‌گونه اغماضی در کار نباشد.

حجاج: چه شده است که برای هیچ حرفی نمی‌خندی؟

سعید‌: کسی که می‌داند از خاک آفریده شده است خندیدن برایش معنا ندارد.

حجاج: پس چرا ما می‌خندیم؟

سعید: چون تمام قلب‌ها برابر و مساوی نیستند، بعضی‌ها غافل و بعضی‌ دیگر بیدار و ترسناک از عذاب الهی هستند.

حجاج: ای سعید آیا جادو و ساحری بر تو اثر کرده است که من با لهجه مسالمت‌آمیزی با تو صحبت می‌کنم و تو با شدت با من برخورد می‌کنی؟

در اینجا بود که به خادم خود دستور داد تا به سعید اموال گران قیمت و جواهراتی تقدیم کند.

سعید: حجاج! یادت بماند اگر این اموال را جمع و اندوخته‌ای تا تو را از عذاب نجات بدهد که خوب است و در غیر این صورت بدان که، زلزله و وحشت روز قیامت خیلی شدید و سخت است. به گونه‌ای که فرزند از پدر و مادر، و برادر از برادر فرار می‌کند. ای حجاج بدان که هیچ مالی تو را از عذاب الهی نجات نمی‌دهد. و نجات فقط در مال حلال است و بس. زمانی که حجاج این موعظه و نصیحت‌های دل‌انگیز را شنید به جای اینکه نصیحت و پند بگیرد، شروع به ترانه‌خوانی کرد، در اینجا بود که سعید شروع به گریه و زاری نمودند.

حجاج: ای سعید چرا گریه می‌کنید؟!

سعید: این صداهای لهو و لعب مرا به یاد قیامت می‌اندازد، این صدا چقدر پست و دلخراش و آزاردهنده است. ای حجاج، بدان که این صداهای منفور، عذاب و وبالی برای جانت خواهند بود!

حجاج: این چه بی‌ادبی است که با من داری هلاک شوی چرا در حق من بی‌ادبی و گستاخی می‌کنی؟

سعید: کسی را که خداوند از عذاب نجات داده و وارد بهشت نموده است هیچگاه هلاک نمی‌شود.

حجاج: سعید معلوم می‌شود که از زندگیت بیزار شده‌ای پس بگو که چگونه به قتلت برسانم؟

سعید: هر گونه که تو دوست داری کشته شوی همان‌گونه مرا بکش، چون که خداوند روز قیامت تو را همان‌گونه می‌کشد که مرا بکشی.

حجاج: می‌خواهم تو را آزاد کنم.

سعید: آزادی به دست خداوند است او می‌کشد و او زنده می‌کند، و اگر چنانچه تو مرا بکشی روز قیامت کشته خواهی شد و هیچ عذر و بهانه‌ای از تو پذیرفته نمی‌شود.

حجاج: به خادمان و جلادان دستور داد که سعید را ببرید و بکشید! در اینجا بود که حضرت سعید با چهره‌ای خندان بلند شدند. جلاد روی به حجاج کرد و گفت که این مجرم در برابر حکم شما می‌خندد.

حجاج: روی به سعید کرد و گفت: چرا می‌خندی![9]

سعید: به خاطر این می‌‌خندم که چقدر با جرائت هستی و خداوندأ چقدر حلیم و بردبار هست؟!

حجاج: این مجرم را در جلوی چشمان من بکشید. حضرت سعید، با نهایت اطمینان و آرامش رو به قبله خوابیدند که گویا بر بستر خواب دراز کشیده‌اند. و این آیه را تلاوت کردند:

﴿إِنِّي وَجَّهۡتُ وَجۡهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ حَنِيفٗاۖ وَمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَ ٧٩﴾ [الأنعام: 79].

زمانی که حجاج حضرت سعید را در آرامش رو به قبله خوابیده دید، گفت: روی او را برگردانید. حضرت سعید از آنجایی که عشق خداوندی او را بی‌قرار کرده بود، از گفته‌های حجاج متأثر شد و این آیه را تلاوت کردند:

﴿فَأَيۡنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجۡهُ ٱللَّهِۚ﴾ [البقرة: 115].

زمانی که حجاج حضرت سعید را در این حالت هم خوشحال دید، گفت او را برعکس بخوابانید. حضرت سعید فرمودند: کسی که با خدا باشد برای او فرقی نمی‌کند که رویش به کدام طرف باشد، و فرمودند: در این حالت هم خوشحال هستم و این آیه را تلاوت کردند:

﴿۞مِنۡهَا خَلَقۡنَٰكُمۡ وَفِيهَا نُعِيدُكُمۡ وَمِنۡهَا نُخۡرِجُكُمۡ تَارَةً أُخۡرَىٰ ٥٥﴾ [طه: 55].

لحظه به لحظه کرامات حضرت سعید برای حجاج آشکار می‌گشتند اما حجاج بدبخت از قساوت و شقاوت خود دست بردار نمی‌شد، در همین هنگام دستور قتل و کشتن حضرت سعید را صادر کرد! «إنّا لله وإنّا إلیه راجعون». در اینجا بود که سعید، کلمه طیبه

شهادت را بر زبان جاری کرد و برای آخرین بار خطاب به حجاج گفت: ای حجاج این آخرین کلمات مرا تا روز قیامت و تا لحظه‌ای که به پیشگاه عدل وی حاضر می‌شوی به یاد داشته باش و فراموش نکن! و در آخر اینگونه دعا فرمودند «اللهمّ لا تسلّطله علی احدٍ یقتله بعدي»: بار الها: او را پس از من بر کسی دیگر مسلط مگردان، و فرصت ظلم و ستم را از او بگیر. حجاج خطاب به جلاد گفت: بیشتر از این به این بی‌ادب و گستاخ فرصت صحبت و حرف زدن نده! چنانچه جلاد بی‌رحم، سر مقدس او را از تن جدا کرد! «إنّا لله وإنّا إلیه راجعون» همان سری از تن جدا شد که امت اسلامی نیاز شدید و مبرمی به وجود او داشت.

آنان پس از آنکه سر از تن حضرت سعید شهید، جدا کردند مشاهده نمودند که خون به صورت غیر طبیعی و خارق‌العاده‌ای از بدن ایشان جاری گردیده و فواره می‌زد، حجاج از این حادثه شگفت‌زده شد اما از آنجایی که ظلم و ستم برایش طبیعی بود چندان ترسناک و خوف زده نشد اما از این ترسید که چرا خون به طور غیر طبیعی از ایشان جاری است، از تمام پزشکان و اطباء خواست تا علت این جریان غیرطبیعی خون را تحقیق نمایند، اطباء و پزشکان به این نتیجه رسیدند که مقتولین گذشته از مرگ می‌ترسیدند و خونشان در همان لحظه خشک می‌شد اما سعید شهید، از مرگ ترس و هراسی نداشتند بدینسان بود که خونشان جاری بود. و حضرت سعید همان طور که شهادت را بلندترین و بزرگ‌ترین افتخار و آرزو برای خود می‌دانست. و به آن مرتبه بلند

و رفیع نایل شد. این حادثه تلخ و ناگوار در ماه شعبان سال 95 هجری رخ داد و حضرت سعید در جوار شهر واسط به خاک سپرده شد و زمان زندگی و حیات جاویدان او از اینجا شروع شد.

کشتگان خنجر تسلیم راهر زمان از غیب جان دیگر است

زمانی که حضرت حسن بصری از ماجرای شهادت حضرت سعید باخبر شد، فرمود: به خدا قسم اگر تمام مردم در قتل حضرت سعید شریک می‌بودند همه را خداوند در جهنم سرنگون می‌کرد. اما ببینید که بر حجاج چه می‌گذشت، مگر می‌شود که خون شهید به هدر رود! از این لحظه به بعد زمان تلخ و تلخ‌تری برایش انتظار می‌کشید. به بیماری بسیار سخت و لاعلاجی مبتلا شد که شب و روز آرام و قرار نداشت، و در هنگام شب هر گاه به خواب می‌رفت، در خواب می‌دید که سعید دامن او را می‌کشد و می‌گوید ای حجاج ظالم به چه جرم و گناهی مرا کشتی، و حجاج فریاد می‌زد: «ما لي ولسعید»: سعید با من چه کاری دارد؟ به هر حال پس از شهادت حضرت سعید حجاج به مدت یکماه با نهایت درد و رنج زندگیش به سر رسید. و در ماه رمضان همان سال از پای درآمد و با خاک یکسان شد و مردم از ظلم و ستم وی نجات پیدا کردند و نفس راحتی کشیدند. ظلم‌ها و ستم‌های وی، همراه خودش زیر خاک دفن گردیدند. چنانچه شاعر اردو زبان به این واقعه چنین اشاره می‌کند:

خاک‌هو‌جاتی‌هین‌دو‌نون‌خاک‌مین‌ملنی‌کی‌ساتههچا ردن کوئی گدائی کیکاوس هی

حال حجاج به دست خداوند است معلوم نیست با او چه می‌کند.

پس از مرگ کسی او را در خواب دید و از او سؤال کرد که خداوند با تو چکار کرد؟ در جواب گفت: در ازای هر قتلی خداوند مرا یک مرتبه کشت. اما در عوض کشتن حضرت سعید 70 مرتبه مرا کشت. به هر حال ظلم حجاج از سر مردم کوتاه شد و به پایان رسید و مردم برای همیشه آرام گرفتند.

مؤلف:

حضرت مولانا مفتی محمد شفیع عثمانی

ترجمه:

ابومسلم سرور براهوئی

[1]- طبقات ابن سعد، 178، ج 6.

[2]- طبقات ابن سعد، 178، ج 6.

[3]- ابن خلکان، صفحه 288، ج 1.

[4]- تذکرة الحفاظ، صفحه 66، ج 1.

[5]- ابن اثیر، 233، ج 4.

[6]- جامع و سنن ترمذی.

[7]- سعید: به معنی باسعادت و خوش نصیب است. اما از آنجایی که حجاج از سعید متنفر بود او را شقی و بدبخت نامید. و جبیر به معنی بزرگ و باعظمت است، و حجاج آن را تبدیل به حقارت نمود.

[8]- منظور حجاج از این نوع سؤالات، این بود تا بهانه‌ای جهت کشتن سعید بیابد.

[9]-

  

 

 

 

0 تبصره

از همه اولتر تبصر کنید!.

نظر خود را بنویسد!