ایمان و الحاد

من باعده ای ازجوانان بی دین ملاقات کردم و آنها متاسفانه در این ایام مانند علف های زائد و هرز دشت انتشار یافته اند. آنها نظرشان
در مورد خداوند مانند بچه ای سرراهی در مورد پدرش است که نه او را می شناسد و نه درمورد او منصف است. نظر همگی آنان در مورد خداوند ناشی از تقلیدی کورکورانه و غروری سرمستانه است. آنها می پندارند که علم و ایمان ضدهم هستند و پیشرفت علمی و فرهنگی حتما باید باکنار زدن دین، همراه باشد. این جوانان هرچند که از علوم مادی چیزی زیادی نخوانده اند، خود را درحد دانشمندانی می دانند که اتم را شکافته اند و نظرآنان درخصوص زندگی و خداوند بر اساس واقعیت نیست، بلکه به گونه است که برای شان نقل شده آنها با این کوتاهی درعلم و تقلید کورکورانه پست ترین و بی ارزش
ترین چیزها را پیروی می کنند
یکی ازاین جوانان را می شناسم که

بارهم به رصد خانه نرفته و یکبارهم وارد آزمایشگاه شیمی نشده و یک بارهم دست به یک تجربه ارزشمند نزده ، ولی با این وجود ملحد است، چرا که او خود را از زمره علما و دانشمندان می داند
و به نظر او دانشمندان هم
ایمان دارند !!! همچنین می توان به این جوانان، گروهی از طالبان علم را افزود که ازعلم بهره زیادی نبرده اند و فقط مقداری حقیقت را دریافته اند و از بقیه نا آگاه اند، و هنوز دانششان کامل نشده تا براساس دانسته های خود حکمی را صادر کند. تصورکنید چه هرج ومرجی به پا می شود وقتی یک قاضی به نصف سخنان شاکیان و وکیلان گوش فراه دهد و حکمش را صادرکند؟ کاراین افراد ملحد هم نیز این چنین است که بعد از اندکی پژوهش وخواندن وآموختن اندکی از ویژگیهای اشیاء و بعد از اینکه مقداری افق های آفرینش برایشان گشوده شد، اعلان بی دینی می کنند. این از کفراز نوع اول بدتر است ؛ چراکه صاحبش رادچارغرور می کند. فرانسیس بیکن گفته اندکی ازفلسفه . عقل رابه طرف الحاد می کشاند، ولی تعمق در فلسفه انسان را به دین باز می گرداند. دیل کارنگی نیز می گوید (من روزهای را که تنها سخن مردم تناقض بین عقل ودین بود، به خاطر  دارم اما این حرف ها

 امروز به کلی پایان یافته من لازم است که حقیقتی راکه ازذهن افراد بسیار پنهان مانده، بیان کنم وآن اینکه بین ایمانی که بسیاری از متفکران و بزرگان به خداوند دارند و انتساب به یکی از ادیان معروف ، مخصوصا ادیان رایج در غرب، فاصله بسیاریست. همانا علم به تنهای دانشمندان بسیاری را به سمت خداوند هدایت کرده و آنان را در برابر قدرت او شگفت زده کرده است. چنانچه تفکر صحیح دربسیاری از سیاستمداران و فرماندهان این نقش را ایفا کرده و این افراد با احساس قوی خود دریافتند که این دنیا، پروردگاری بزرگ دارد اما آنان دراین مرحله توقف کرده اند و متمایل نبوده اند که برای تکمیل ایمان خود از ادیان کمک بگیرند. هرچند آنان دراین توقف تا حدی عذرشان پذیرفته است چراکه برای شناخت بیشترخداوند راهی نمی یافتند آنانکه اغلب یهودی و یا مسیحی بودند درکلیساها و کتاب خود چیزی نمی یافتند که

آنان رابه دانستن بیشتر علوم دینی تشویق نماید و فقط نبوغ عقل شان اندکی ازجلال خداوند و آفریننده هستی را برایشان آشکارکرده اما مسائلی را که عقل نمی پسندید، قبول نکردند ازجمله ی آن مسائل این بود که الوهیت و خداوندی از سه اصل تشکیل شده: پدر و پسر روح القدوس، آنها تصمیم گرفتند که درحد خود توقف کنند و رفتارشان را در زندگی براساس تجربیات و افکاری که به صحت آنان اطمینان دارند، بنا نهند و آن را از گفته های کاهنان و راهبان دور نگهدارند.  به  عنوان مثال کاهنی مشتاق
دیدار مارشال گورنگ فرمانده آلمانی
بود و زمانیکه نیروهای متفیقین
این فرمانده را زندانی کرده
بود تا به دار بزنند به دیدارش آمد و شروع به دلداری این فرمانده مغلوب نمود اما فرمانده دوست نداشت که به سخنان این فرماند گوش دهد چراکه کاهنان اعتقادشان بر این بود که به صلیب کشیده شده تا فدای انسانیت و اشتباهاتشان گردد. به هرحال این کاهن شروع به صحبت نمود که گورنگ با این سخن

  کلام او را قطع کرد وگفت: ای پدر، من فقط به خدا ایمان دارم واعتقادم اینست که مسیح مردشریفی بوده، این بود اعتقاد آن فرمانده و بسیاری ازسیاستمداران وفرماندهان و دانشمندان وبزرگان که به خدا اعتقاد داشتند و معتقد بودند که مسیح (ع)انسانی پاک وشریف بوده و دراین دو مورد برحق بودند اما بقیه  مواد دین را نمی پذیرفتند چنانچه انسان غذای را  که دوست ندارد نمی پذیرد. همه دانشمندان دنیای مسیحت همین وضع را داشتند ولی شناخت علمای یهود ازخداوند همراه با احساس و تعصب و سرشار به نژادشان بود. این علما دردل اعتقاد داشتند که کلیساهای مسیحت شخصی راعبادت می کنند که به شکلی شرعی به دنیا نیامده بلکه مادرش آن را بارابطه حرام به دنیا آورده، بیشتر آنها تهمت و کینه ای با خود داشتند که باعث شری فراگیر برای مردم می شد وعلم، افراد کمی از آنها را تهذیب کرد و مانع قسوت و کینه درونشان شد نکته مهم این است که ایمان به خداوند خالق آسمان وزمین، پیوسته

به همان شکل قبلی دروجودشان است و همچنان ندای فطرت در  درونشان بلند است هرچندگاهی بدعت ها واضا فات، گمراه کننده، صدایش را خاموش می کرد. ایمان آنان گوشه ای ازایمان حقیقی است که نمونه کامل آن دراسلام است افرادی که احساساتشان با این ایمان به وجد می آید درآن لحظات اندک بیش ازدین دیگری به اسلام نزدیک بودند. خداوند نیز درقرآن فرموده که این گروه درزمان سختی، خداوند راخوب می شناسند امادرهنگام سلامتی او را فراموش می کنند.
(هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّى إِذَا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَجَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَفَرِحُوا بِهَا جَاءَتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ وَجَاءَهُمْ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوْا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنْجَيْتَنَا مِنْ هَذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنْ الشَّاكِرِينَ (22) فَلَمَّا أَنْجَاهُمْ إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِي الأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَق)(یونس 22و23)(اوکسی است که شما را درخشکی و دریا سیر می دهد؛ زمانی که درکشتی قرارمی گیرند ،وبادهای موافق آنان را(به سوی مقصد)حرکت می دهد ناگهان طوفان شدیدی می وزد؛وامواج ازهرسوبه سراغ آنها می آید؛ وگمان می کنند هلاک خواهند؛ حتما ازسپاسگزاران خواهیم بود اما هنگامی خداوند آنها را رهایی بخشید (باز) به ناحق ،درزمین ستم کردند.

 

 

0 تبصره

از همه اولتر تبصر کنید!.

نظر خود را بنویسد!