داستان ايمان آوردنم تقريباً دو سال پيش آغاز گرديد. در يك محيط مسيحي مذهب بزرگ شده بودم. مانند هر ذهن جوينده‌اي نمي‌توانستم تنها به باورهاي خشك و خالي كه از طفوليت برايم به ميراث مانده بود، خودم را قانع كنم كه زندگي‌ام بر اساس حقيقت است، لذا هميشه در جستجوي حقيقت بودم. در غرب ما همه خود را مسيحي مي‌دانيم و به كليسا مي‌رويم؛ اما كمتر خودمان مستقيم كتاب مقدس را بر مي‌داريم و درباره‌ي آن معلومات داريم. زيرا عده‌اي از مسيحيان فقط اسماً و ميراث گونه خود را مسيحي مي‌دانند و ديگر دنبال اين نيستند كه كتاب مقدس چگونه است و چه مي‌گويد و عدهاي ديگري هم هستند كه كتاب مقدس را مي‌خوانند، اما هيچگاهي به فكر حقيقت نمي‌شوند و خود را فقط به آنچه دارند قانع مي‌سازند، اما خيلي‌ها مانند من نمي‌توانند خود را مقيد به عقيده‌اي بسازند كه در مورد آن آگاهي هم ندارند. لذا همواره دنبال اين فكر و آن فكر هستند تا به حقيقت نابي كه خداوند بزرگ براي رهنمايي انسان‌ها فرستاده برسند. ابتداء به بايبل رجوع كردم و انتظار داشتم تا به سوالاتي كه ذهنم را به خود مشغول نموده بود پاسخ قناعت بخش داشته‌باشد. كتاب مقدس را سراپا خواندم، اما آنچه را مي‌خواستم در آن نيافتم. وقتي كتاب مقدس را مطالعه ميكردم در آن تناقضات زيادي يافتم، مسايلي كه واقعاً برايم بي‌مفهوم بود. مسايلي چون الوهيت عيسي« ع»، عبادت خداوند، و… ذهن هر كنجكاوي را بخود جلب مي‌كند و انسان را نسبت به حقيقت انديشه مسيحيت به شك و ترديد مي‌اندازد. بعداً در مورد تاريخچه‌ي كليسا و جايگاه پدران روحاني مطالعه نمودم. وقتي انسان تاريخچه‌ي مسيحيت و كليسا را ورق مي‌زند با حقايق تلخي روبرو مي‌شود و به عمق دوري روحانيون مسيحي از حقيقت متوجه مي‌شود.

موارد زيادي بود كه مرا نسبت به كليسا دلسرد مي‌ساخت؛ زيرا اكثر آنچه را كه بايبل مي‌گفت يا امروزه حتي توسط خود روحانيون مسيحي هم مورد توجه قرار نمي‌گرفت و يا هم مسايلي بود كه ذهن كنجكاو من قبول نمي‌كرد. پس من از كدام منبع مي‌توانستم رهنمايي حاصل كنم از روحانيون مسيحي كه نه زندگي‌شان مطابق بايبل بود و نه هم افكارشان و يا از خود بايبل كه موارد زيادي از آن برايم بي‌مفهوم بود. من در دايره‌ي فكرم به يك خدايي كه زمين و تمام موجودات را آفريده است ايمان داشتم، اما نميتوانستم طبق آموزههاي كليسا كسي ديگري را جز خداوند عبادت كنم و يا در مقابل آن سر خم كنم. منظورم اينست كه مسئله الوهيت عيسي« ع» برايم يك مسأله‌ي لاينحل باقي مانده بود كه پذيرفتن آن برايم نا ممكن مينمود.

در آن روز ها از مسيحيت كاملآ دست كشيده بودم و سرگردان بودم نميدانستم در مورد كدام دين مطالعه كنم، اما فكر ميكنم كه درين مرحله‌ي حساس، هدايت خداوند به سراغم آمد و مرا ازين سر درگمي نجات داد.

در همان روزها بود كه يكي از بستگانم اسلام آوردن خود را علنآ اعلام نمود. براي من كمي عجيب و غير منتظره بود؛ زيرا او يك مسيحي سرسخت بود و بارها بين من و او بخاطر الوهيت عيسي« ع» كشيدهگي ايجاد شده بود و من هيچ گاهي فكر نميكردم كه او از عقيدهاش دست بكشد. نميتوانستم صبر كنم بايد او را ميديدم كه چگونه اسلام را پذيرفته است. در ديدار با او بسياري از مسايل برايم روشن شد او با قناعت تمام اسلام را پذيرفته بود و حالا عقيده‌ي ديگري نسبت به عيسي« ع» داشت. او نسخه‌اي از «قرآن» كتاب مسلمانان را برايم داد تا مطالعه كنم و حقيقت عيسي را بدانم و هم ليستي از سايتهاي اسلامي را برايم داد.

شروع به مطالعه قرآن نمودم و براي معلومات بيشتر در سايتهاي اسلامي به جستجو پرداختم و در مباحثات مختلف پيرامون اسلام در سايت ها شركت كردم. در بحث ها به حقايق جالبي بر ميخوردم. در اسلام حضرت عيسي«ع» يكي از سه خدا نبود، بلكه او يك پيامبر با عظمت بود كه انسانها را به پرستش خداي يگانه دعوت مينموده است. اسلام عيسي«ع» را ميستايد. در اسلام عبادت تنها براي خداي يگانه است نه براي ديگري. هيچگاه نميتوانم حالتم را آن زمان شرح بدهم، احساس عجيب و وصف ناپذيري كه داشتم انگار به يك بارهگي آرامش زندگي را در روانم ريخته باشند. انگار به گنج گرانبهايي دست يافته بودم كه سالها دنبال آن ميگشتم و اكنون به آن رسيدهام و ميدانستم كه حالا كه اين گنجينه‌ي ارزشمند را يافته‌ام، نبايد آنرا از دست بدهم. لذا اندكي بعد رسماً براي پذيرش اسلام آماده شدم.

حال سر راه مسلمان شدنم يك مشكل بزرگ بود و آن همسرم بود. اگر من مسلمان ميشدم ميبايست از او كه يك غير مسلمان است جدا شوم، اما جدا شدن از او نيز برايم كمي سخت مينمود. در دل با خداوند بزرگ دعا كردم تا موجبات هدايت همسرم را نيز فراهم سازد.

يك روز با او نشستم و در مورد اسلام آوردنم صحبت نمودم و از او خواستم تا در مورد اسلام مطالعه نمايد او ابتداء از مسلمان شدنم شگفت زده شد؛ اما وقتي برايش بيشتر توضيح دادم براي تحقيق در مورد اسلام اظهار آمادهگي كرد و برايم فرصت مناسبي بود تا منابع اسلامي را در اختيارش بگذارم.

روز ها همسرم مصروف مراجعه به منابع اسلامي بود و من او را درين مورد همكاري مينمودم. برايم واقعاً عجيب بود او چنان در مطالعه و بحث‌ها سرگرم ميشد كه گاهي با اصرار بايد او را به نان خوردن سر سفره مياوردم. از من سوالاتي ميپرسيد و برايش جواب ميگفتم. چندي بعد آثار علاقه‌ي او را به اسلام، كاملاً در رفتار و گفتارش حس ميكردم. گاهي ميگفت:« مسلمانان عقيده دارند…» و يا ميگفت:« ما عقيده داريم…». چند روز بعد با هم نشستيم و او رسماً آمادهگي‌اش براي گرويدن به اسلام به من اظهار داشت.

فردايش وقتي از كار برگشتيم وارد سايت« اسلام وي-Islam Way» شديم و در قسمت« چگونه مسلمان شويم» كلمه‌ي شهادت را يافتيم و من و شوهرم هر دو با هم يک صدا كلمه شهادت را بر زبان جاري ساختيم و با اين كلمه مقدس پيمان دوباره در زندگي بستيم و زندگي جديدي را با اسلام آغاز كرديم. من از تمامي برادران و خواهرا

 

0 تبصره

از همه اولتر تبصر کنید!.

نظر خود را بنویسد!