آنگاهي که ناهنجاري‌هاي زندگي سخت محاصره‌ام مي‌کند و دلگير مي‌شوم، بغض گلونم را مي‌فشارد و آرامش را فراموش مي‌کنم. چشم‌هايم را تاريکي فرا مي‌گيردد. انگار در دنياي بي‌بند و بار تنها و بي‌مددگارم. ناگهان يادم از فرموده بهترين دوستم مي‌آيد که فرمود:« وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسَانَ وَ نَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ« ( ق/ ۱۶ ) ترجمه:(ما انسان را آفريده‌ايم و مي‌دانيم كه به خاطرش چه مي‌گذرد و چه انديشه‌اي در سر دارد و ما از شاهرگ گردن بدو نزديكتريم.‏( و ما از رگ گردن به تو نزديک تريم.

بلي، هنوز کسي است که مي‌توانم به آن تکيه کنم. همان کسي که صدها بار افتادم،‌ دستم را گرفت بلندم کرد و فرمود:«إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً»(شرح/۶ ) همانا بعد از هر سختي آساني است آرامش عحيب همه وجودم را فرا مي‌گيرد و اشک‌هاي گرمي که از شوق داشتن تو سرازير مي‌شود چشم‌هاي ضعيفي را شستشوي مي‌دهد پس استوار مي ايستم و فرياد مي‌زنم. اي مشکل!!! من خداي بزرگي دارم.

« نفيسه سادات»

گمان نکن که زندگي خود گذر است. خداييکه تو و زندگي را آفريد حساب هر ثانيه‌اش را کرده‌است. نظر به توان تو! سعادت و خوشبختي آدمها بستگي به فکرشان دارد، انتخاب با خودت است! مثبت بيانديش و سعادتمند باش منفي بنگر و خويشتن را بفريب.

از خدايم گلايه کردم. ای خدای خوبم من بنده‌ای توام و تو خدای من. چرا برای من رنج مي‌دهي؛ در حاليکه به فلان کس خوشي. من را فقير ساخته‌ای و فلان را سرمايه دار. من را خوش صورت نساخته‌ای و فلاني را زيبای شهر!

چرتي زدم و انديشيدم. زيبا گفت جوابم را: اگر به او باور داشتم شکايت چرا. اگر باور نداشتم پس من کيستم؟ شرمي سراپايم را گرفت و چشم گريان گشت… توبه کردم و سعادتمند شدم. ندا آمد خوب تو که مي‌داني من خدايت هستم. پس چرا ناله و فرياد مي‌کني، مگر از حکمت‌ام منکر گشته‌ای؟ اگر من را خدايت و معبودت مي‌داني بپذير هر آنچه از نعمت‌ام را برايت اعطا کردم.

« عاطفه بارکزی»

 

0 تبصره

از همه اولتر تبصر کنید!.

نظر خود را بنویسد!