آمده ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم

ور تو بگویی‌ام که نی، نی شکنم شکر برم

آمده ام چو عقل و جان، از همه دیده ها نهان

تا سوی جان و دیدگان، مشعله‌ی نظر برم

آمده ام که ره زنم، بر سر گنج شه زنم

آمده ام که زر برم، زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا، جان بدهم به دل‌شکن

گر ز سرم کله برد، من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم

آنکه ز زخم تیر او، کوه شکاف می کند

پیش گشاد تیر او، وای اگر سپر برم

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود

تاب تو را چو تب کند، گفت بلی اگر برم

آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد

وانک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته ام

وز سر رشک نام او، نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

گفت بخور نمی خوری پیش کسی دگر برم

« مولانای بلخی»

 

ذهن ما به یک قطعه زمین شباهت دارد:

باید آن را بکاریم با ایده،

آبیاری کنیم با مطالعه،

کود بدهیم با مراجعه به دیگران،

ضد آفت بزنیم با پذیرش انتقاد،

تا بهترین محصول را برداشت کنیم.

 

 

ای سنگ‌های عاربه!

والله خسته‌ایم و دگر تاب جنگ نیست

برشانه‌ها تحمل بار تفنگ نیست

ای سنگ‌های عاربه‌ی زشت وسیاه!

آیینه را نیاز به دیدار سنگ نیست

آهو شدیم و… وای به حال و به روزها

جایی که جز قلمرو گرگ و پلنگ نیست

باید برون کشید ازین ورطه رخت خویش

این با تلاق خوف، عزیزان! قشنگ نیست

وقتی که هر چه خانه به دوشی ست سهم ماست

بی جانشسته‌ایم، که جای درنگ نیست

سوداگران معرکه‌ی جاه را بپرسن.

درذهن‌تان روایتی از نام وننگ نیست؟!

«ضیاالحق سخا»

 

یکی از زاهدان نزد خلیفه‌ی وقت شد. خلیفه وی را گفت: ای مرد، مرا پندی ده! مرد زاهد گفتش: به سفر چین رفته بودم گوش ملک چین کر شده بود و می‌گریست و می‌گفت: از آن نمی‌گریم که شنوایی از من برفته است، ولیکن ازآن می‌گریم که مبادا مظلومی بر درم فریاد کند و من نشنوم!

   «نصیحـة الملوک»

 

ازحکیمی سوال شد: دوست بهتر است یا برادر؟ گفت: دوست؛ برادری است که انسان مطابق میل خود انتخاب می‌کند.

فیلسوفی را گفتند:

 

0 تبصره

از همه اولتر تبصر کنید!.

نظر خود را بنویسد!